پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 19
من فقط نگاهش میکردم.
دستاشو از صورتش برداشت.
دوباره همون نگاهای سردش برگشت.
ولی انگار یه زره نرم شده.
چشماشو باز کرد.
چشماش خمار بود.
نزدیکم شد دسمو توی دستش قفل کرد.
بزاقمو قورت دادم.
دستم و هی میخواستم در بیارم ولی سفت گرفته بودش.
یونا: ب.. برو کنار.
سرش برد تو گردنم.
روی ترقوم کیس مارک گذاشت.و بعد لیسش زد.
خیلی درد داشت آخی زیر لب آخی گفتم.
هی زور میزدم که ازش جدا بشم.
صورتشو آورد بالا و بهم خیره شد.
همش جلوش کم میاوردم.
پوزخندی زد و دستامو ول کرد.
موهای روی صورتمو زد کنار.
تهیونگ: تهیونگ سابق؟ هع اون دیگه مرده. امیدوار نباش که روی اون تهیونگ سابق رو ببینی.
نفس عمیقی کشیدم.
لبام لرزید.
نگاهمو دادم به چشماش.
با صدای لرزیده گفتم.
یونا: اوم. اوکیه ولی تو میخوای تا ابد اینجوری بمونی؟
با حرفم سرش رو برگردوند و به پنجره نگاه کرد.
دستم رو ول کرد و به سمت پنجره رفت بازش کرد.
دلیل کاراش رو نمیدونستم.
که لب باز کرد.
تهیونگ: اره اگه بتونم.
یعنی این جوابش بود؟ اگه بتونه؟
کلی سوال تو مغزم بود.
سیگارشو روشن کرد.
دود سیگار رو داد بیرون.
که در عمارت زده شد.
چشماش رو تیز کرد و از اتاقم رفت بیرون.
یعنی این موقع شب کی میتونه باشه؟
رفتم کنار پنجره.
بادیگارد ها درو باز کرد.
یه زن مسن با یه دختر که شبیه کاترین بود اومدن داخل.
کاترین؟
در اتاق رو باز کردم و از پله ها رفتم پایین.
مامان تهیونگ بود.
خمی به ابروش اومد.
با داد گفت.
م/ت: ای پسره ی بیشعور مبخوای چیکار کنی؟
تهیونگ: درباره چی حرف میزنی؟(سرد)
م/ت: این دختره کیه؟
تهیونگ: جوابم رو ندادی.
م/ت: هع از اولم یه اشتباه بودی.
کلمه ی اشتباه رو محکم تلفظ کرد.
تهیونگ فقط و فقط زل زده بود.
معلوم نبود تو دلش چی میگذره.
تهیونگ پوزخندی زد.
تهیونگ: خب میدونم.
با جمله ای که تهیونگ گفت بغض کردم.
من فقط نگاهشون میکردم.
کاترین آروم آروم داشت گریه میکرد تا منو دید خواست بیاد که مامانش دستش رو گرفت.
م/ت: خب خودت که میدونی چرا از زندگیم نمیری بیرون.
تهیونگ: مامان من...(سرد)
م/ت: دهنتو ببند نمیخوام کلمه مامان رو ازت بشنوم.
تهیونگ: اوکی. من دور از شما زندگی میکنم که.
م/ت: منو کاترین میریم امریکا معلوم نیست کی برمیگردیم.
تهیونگ: چرا آمریکا؟
م/ت: دلم میخواد. به تو هبچ ربطی نداره. و فقط اومدم همین رو بگم.
مامان تهیونگ دست کاترین رو گرفتو از در عمارت رفت بیرون.
تهیونگ به در زل زده بود.
به سمتش رفتم و دستشو گرفتم.
یونا: تهیونگ...
هلم داد. و زیر لب گفت گمشو.
رفت تو اتاقش و درو بست.
من تک و تنها توی سالن وایساده بودم.
اخه چرا انقد با من بدهههههه.
از پله ها رفتم بالا نگاهی به در بسته اتاق تهیونگ کردم. هوفی کشیدم و رفتم تو اتاق خودم و درو بستم و به در تکیه دادم.
اخه چرا دنیا به کام من نیست؟
اما باید بفهمم کی منو لو داده.
گوشی رو برداستم و زنگ الین زدم.
الین: سلام یونا خوبی؟ ۳ هفتس زنگ نزدی.
یونا: ببین تهیونگ فهمیده یونام یکی لوم داده
الین: چیییییی؟ وای نه. بهت گفتم نرو تو باندشون.
یونا: فک کنم شماره اون مرده که بهم زنگ زد رو داشته باشم بهت میدم پیداش کن ببیت کیه.
قطعش کردم و شروع کردم به دنبال گشتن شماره چرا پیداش نیستتت.
وای.
تشنم شد.
رفتم تو آشپز خونه.
لیوان برداشتم و اب ریخت توش و شروع کردم به خوردن.
یه پاکت رو اپن بود.
برش داشتم و شروع کردم به خوندنش
همونی بود که منو لو داد.
هیچ اطلاعاتی توش ننوشته باید بدمش به الین شاید تونست یه چیزی بفهمه.
رنگش زدم قرار شد بیاد پیشم از دزکی.
توی اتاق نشسته بودم که پنجره صداش در اومد. الین بود پنجره رو باز کرذم که اومد تو...
الین: سلام قشنگم خوبی؟
بغلم کرد.
بعدش نامه رو بهش دادم.
یونا: بیا اینه ببرش و گوشیم هم ببر شاید چیزی از توش در آوردی.
هموش به الین دادم که رفت.
پنجره رو بستم.
خدا کنه این نقشم هم لو نره!!!
بفرمایدددد☆♡
#سلین
☆_bad boy_☆
Part: 19
من فقط نگاهش میکردم.
دستاشو از صورتش برداشت.
دوباره همون نگاهای سردش برگشت.
ولی انگار یه زره نرم شده.
چشماشو باز کرد.
چشماش خمار بود.
نزدیکم شد دسمو توی دستش قفل کرد.
بزاقمو قورت دادم.
دستم و هی میخواستم در بیارم ولی سفت گرفته بودش.
یونا: ب.. برو کنار.
سرش برد تو گردنم.
روی ترقوم کیس مارک گذاشت.و بعد لیسش زد.
خیلی درد داشت آخی زیر لب آخی گفتم.
هی زور میزدم که ازش جدا بشم.
صورتشو آورد بالا و بهم خیره شد.
همش جلوش کم میاوردم.
پوزخندی زد و دستامو ول کرد.
موهای روی صورتمو زد کنار.
تهیونگ: تهیونگ سابق؟ هع اون دیگه مرده. امیدوار نباش که روی اون تهیونگ سابق رو ببینی.
نفس عمیقی کشیدم.
لبام لرزید.
نگاهمو دادم به چشماش.
با صدای لرزیده گفتم.
یونا: اوم. اوکیه ولی تو میخوای تا ابد اینجوری بمونی؟
با حرفم سرش رو برگردوند و به پنجره نگاه کرد.
دستم رو ول کرد و به سمت پنجره رفت بازش کرد.
دلیل کاراش رو نمیدونستم.
که لب باز کرد.
تهیونگ: اره اگه بتونم.
یعنی این جوابش بود؟ اگه بتونه؟
کلی سوال تو مغزم بود.
سیگارشو روشن کرد.
دود سیگار رو داد بیرون.
که در عمارت زده شد.
چشماش رو تیز کرد و از اتاقم رفت بیرون.
یعنی این موقع شب کی میتونه باشه؟
رفتم کنار پنجره.
بادیگارد ها درو باز کرد.
یه زن مسن با یه دختر که شبیه کاترین بود اومدن داخل.
کاترین؟
در اتاق رو باز کردم و از پله ها رفتم پایین.
مامان تهیونگ بود.
خمی به ابروش اومد.
با داد گفت.
م/ت: ای پسره ی بیشعور مبخوای چیکار کنی؟
تهیونگ: درباره چی حرف میزنی؟(سرد)
م/ت: این دختره کیه؟
تهیونگ: جوابم رو ندادی.
م/ت: هع از اولم یه اشتباه بودی.
کلمه ی اشتباه رو محکم تلفظ کرد.
تهیونگ فقط و فقط زل زده بود.
معلوم نبود تو دلش چی میگذره.
تهیونگ پوزخندی زد.
تهیونگ: خب میدونم.
با جمله ای که تهیونگ گفت بغض کردم.
من فقط نگاهشون میکردم.
کاترین آروم آروم داشت گریه میکرد تا منو دید خواست بیاد که مامانش دستش رو گرفت.
م/ت: خب خودت که میدونی چرا از زندگیم نمیری بیرون.
تهیونگ: مامان من...(سرد)
م/ت: دهنتو ببند نمیخوام کلمه مامان رو ازت بشنوم.
تهیونگ: اوکی. من دور از شما زندگی میکنم که.
م/ت: منو کاترین میریم امریکا معلوم نیست کی برمیگردیم.
تهیونگ: چرا آمریکا؟
م/ت: دلم میخواد. به تو هبچ ربطی نداره. و فقط اومدم همین رو بگم.
مامان تهیونگ دست کاترین رو گرفتو از در عمارت رفت بیرون.
تهیونگ به در زل زده بود.
به سمتش رفتم و دستشو گرفتم.
یونا: تهیونگ...
هلم داد. و زیر لب گفت گمشو.
رفت تو اتاقش و درو بست.
من تک و تنها توی سالن وایساده بودم.
اخه چرا انقد با من بدهههههه.
از پله ها رفتم بالا نگاهی به در بسته اتاق تهیونگ کردم. هوفی کشیدم و رفتم تو اتاق خودم و درو بستم و به در تکیه دادم.
اخه چرا دنیا به کام من نیست؟
اما باید بفهمم کی منو لو داده.
گوشی رو برداستم و زنگ الین زدم.
الین: سلام یونا خوبی؟ ۳ هفتس زنگ نزدی.
یونا: ببین تهیونگ فهمیده یونام یکی لوم داده
الین: چیییییی؟ وای نه. بهت گفتم نرو تو باندشون.
یونا: فک کنم شماره اون مرده که بهم زنگ زد رو داشته باشم بهت میدم پیداش کن ببیت کیه.
قطعش کردم و شروع کردم به دنبال گشتن شماره چرا پیداش نیستتت.
وای.
تشنم شد.
رفتم تو آشپز خونه.
لیوان برداشتم و اب ریخت توش و شروع کردم به خوردن.
یه پاکت رو اپن بود.
برش داشتم و شروع کردم به خوندنش
همونی بود که منو لو داد.
هیچ اطلاعاتی توش ننوشته باید بدمش به الین شاید تونست یه چیزی بفهمه.
رنگش زدم قرار شد بیاد پیشم از دزکی.
توی اتاق نشسته بودم که پنجره صداش در اومد. الین بود پنجره رو باز کرذم که اومد تو...
الین: سلام قشنگم خوبی؟
بغلم کرد.
بعدش نامه رو بهش دادم.
یونا: بیا اینه ببرش و گوشیم هم ببر شاید چیزی از توش در آوردی.
هموش به الین دادم که رفت.
پنجره رو بستم.
خدا کنه این نقشم هم لو نره!!!
بفرمایدددد☆♡
#سلین
- ۷.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط