رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_32
فصل پانزدهم | آن سوی دیوار
لینو به سمت دیوار پشت تخت رفت.
ـ صدا از اینجا اومد.
با بند انگشت به دیوار ضربه زد.
تق.
صدای کوتاهی پیچید.
دو قدم به سمت چپ رفت و دوباره ضربه زد.
تق.
این بار صدا عمیقتر بود.
چان نزدیک شد.
ـ دیوار توخالیه؟
لینو جواب نداد. کف دستش را روی دیوار کشید و بعد به قسمت پایین آن اشاره کرد.
ـ این قسمت فرق داره.
بنگچان خم شد.
زیر لایهای از گردوغبار، خطی باریک دیده میشد؛ مستطیلی تقریباً هماندازهی یک در کوچک.
هان به آن خیره شد.
ـ نه.
چانگبین نگاهش کرد.
ـ هنوز که چیزی نگفتیم.
ـ دارم پیشاپیش مخالفت میکنم. هر چیزی که پشت یه دیوار مخفی شده، معمولاً خبر خوبی نیست.
آیان آهسته گفت:
ـ ولی اگه یه در باشه، چرا دستگیره نداره؟
لینو چراغقوه را نزدیکتر برد.
روی گوشهی پایین مستطیل، چیزی حک شده بود.
یک خط کوتاه.
بعد یک خط دیگر.
و درنهایت، سه نقطهی کوچک.
فلیکس با دیدن علامتها احساس کرد چیزی در ذهنش حرکت کرد.
نه یک خاطرهی کامل.
فقط تصویری مبهم از انگشتانی که روی سطحی چوبی ضربه میزدند.
سه بار.
بعد صدای کسی که میگفت:
«این بار جواب بده.»
فلیکس ناگهان پلک زد.
هیونجین متوجه شد.
ـ فلیکس؟
ـ هوم؟
ـ چی شد؟
فلیکس نگاهش را از دیوار برنداشت.
ـ فکر کنم قبلاً این علامت رو دیدهام.
هیونجین یک قدم به او نزدیک شد.
ـ کجا؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
هان آهسته گفت:
ـ البته که نمیدونی، اگر میدونستی عجیب میشد
چانگبین دوباره آرنجش را به پهلوی او زد.
ـ گفتم الان وقتش نیست.
ـ ببخشید! وقتی همهچیز جواب نداره، تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که دربارهی بیجواببودنش حرف بزنم.
لینو به کمد کنار دیوار نگاه کرد.
ـ کمک کنید این رو جابهجا کنیم.
چانگبین جلو رفت.
ـ صبر کن، سنگینه.
ـ برای همین گفتم کمک کنید.
چانگبین زیر لب چیزی گفت، اما همراه او کمد را گرفت.
با کمی فشار، کمد چند سانتیمتر از دیوار فاصله گرفت.
صدای کشیدهشدن چوب روی کف اتاق بلند شد.
پشت کمد، یک در کوچک پیدا شد.
همان مستطیل باریک.
بدون دستگیره.
بدون قفل.
فقط یک در چوبی قدیمی که رنگش با دیوار فرق داشت.
هان با ناباوری گفت:
ـ من رسماً از این خونه متنفرم.
سئونگمین به در نزدیک شد.
ـ شاید یه انباری باشه.
هان به او نگاه کرد.
ـ آره، حتماً. انباریای که از داخلش به دیوار میکوبن و با صدای مرموز باهامون حرف میزنن.
ـ فقط دارم احتمال میدم.
ـ احتمال بده که یه روز از اینجا بیرون میریم و دیگه برنمیگردیم.
بنگچان دستش را روی در گذاشت.
ـ همه عقب برید.
فلیکس یک قدم به عقب رفت.
هیونجین کنارش ماند.
ـ آروم بازش کن.
چان در را فشار داد.
تکان نخورد.
دوباره امتحان کرد.
این بار صدای تقمانندی از داخل آن شنیده شد.
همه سر جایشان خشکشان زد.
بعد، در بهاندازهی چند سانتیمتر باز شد.
هوای سردی از شکاف بیرون آمد.
فلیکس بیاختیار نفسش را حبس کرد.
داخل در، تاریک بود.
نه آنقدر که چیزی دیده نشود؛ بلکه انگار تاریکی آنجا غلیظتر از تاریکی خود اتاق بود.
لینو چراغقوهاش را بالا آورد و داخل را روشن کرد.
یک فضای کوچک پشت دیوار وجود داشت.
فضایی که بهاندازهی یک نفر جا داشت.
و روی دیوار روبهرو، جملهای نوشته شده بود.
بنگچان قدمی جلو رفت و نور را مستقیم روی نوشته انداخت.
«اگر صدای سوم را شنیدید، هنوز در را باز نکردهاید.»
چانگبین آهسته تکرار کرد:
ـ هنوز در رو باز نکردهایم؟
هان به در کوچک نگاه کرد.
ـ خب، در رو باز کردیم دیگه!
سونگمین گفت:
ـ شاید منظورش این در نباشه.
هیونجین به جمله خیره ماند.
چیزی در آن آزارش میداد.
نه خود جمله، بلکه فعل آخرش.
نکردهاید.
انگار کسی میدانست آنها چه کاری انجام خواهند داد.
یا شاید...
کسی اینجا بوده و منتظرشان مانده بود.
فلیکس به داخل فضای کوچک نگاه کرد.
ـ یه چیزی اون پایین هست.
روی زمین، درست زیر نوشته، دستگاه کوچکی قرار داشت.
یک ضبطصوت قدیمی.
کنارش، نوار کاستی دیده میشد که روی برچسب سفیدش فقط دو کلمه نوشته شده بود:
«دفعهی دوم»
هیونجین بهسرعت دستش را داخل جیبش برد.
کاغذ زردرنگ هنوز آنجا بود.
«او نامش را فراموش نکرد؛ فقط خودش را به فراموشی زد.»
دفعهی دوم.
این عبارت چه معنایی داشت؟
اولین بار چه زمانی بود؟
و چرا هر چیزی که در این خانه پیدا میکردند، انگار از قبل آنها را میشناخت؟
بنگچان ضبطصوت را بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ کسی این دستگاه رو میشناسه؟
همه سرشان را تکان دادند.
هان کمی خم شد و برچسب نوار را خواند.
ـ «دفعهی دوم»...
بعد به دیگران نگاه کرد.
ـ چرا حس میکنم این عبارت قراره تا آخر عمرم ولم نکنه؟
لینو نوار را بررسی کرد.
ـ دستگاه قدیمیه، ولی ممکنه هنوز کار کنه.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_32
فصل پانزدهم | آن سوی دیوار
لینو به سمت دیوار پشت تخت رفت.
ـ صدا از اینجا اومد.
با بند انگشت به دیوار ضربه زد.
تق.
صدای کوتاهی پیچید.
دو قدم به سمت چپ رفت و دوباره ضربه زد.
تق.
این بار صدا عمیقتر بود.
چان نزدیک شد.
ـ دیوار توخالیه؟
لینو جواب نداد. کف دستش را روی دیوار کشید و بعد به قسمت پایین آن اشاره کرد.
ـ این قسمت فرق داره.
بنگچان خم شد.
زیر لایهای از گردوغبار، خطی باریک دیده میشد؛ مستطیلی تقریباً هماندازهی یک در کوچک.
هان به آن خیره شد.
ـ نه.
چانگبین نگاهش کرد.
ـ هنوز که چیزی نگفتیم.
ـ دارم پیشاپیش مخالفت میکنم. هر چیزی که پشت یه دیوار مخفی شده، معمولاً خبر خوبی نیست.
آیان آهسته گفت:
ـ ولی اگه یه در باشه، چرا دستگیره نداره؟
لینو چراغقوه را نزدیکتر برد.
روی گوشهی پایین مستطیل، چیزی حک شده بود.
یک خط کوتاه.
بعد یک خط دیگر.
و درنهایت، سه نقطهی کوچک.
فلیکس با دیدن علامتها احساس کرد چیزی در ذهنش حرکت کرد.
نه یک خاطرهی کامل.
فقط تصویری مبهم از انگشتانی که روی سطحی چوبی ضربه میزدند.
سه بار.
بعد صدای کسی که میگفت:
«این بار جواب بده.»
فلیکس ناگهان پلک زد.
هیونجین متوجه شد.
ـ فلیکس؟
ـ هوم؟
ـ چی شد؟
فلیکس نگاهش را از دیوار برنداشت.
ـ فکر کنم قبلاً این علامت رو دیدهام.
هیونجین یک قدم به او نزدیک شد.
ـ کجا؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
هان آهسته گفت:
ـ البته که نمیدونی، اگر میدونستی عجیب میشد
چانگبین دوباره آرنجش را به پهلوی او زد.
ـ گفتم الان وقتش نیست.
ـ ببخشید! وقتی همهچیز جواب نداره، تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که دربارهی بیجواببودنش حرف بزنم.
لینو به کمد کنار دیوار نگاه کرد.
ـ کمک کنید این رو جابهجا کنیم.
چانگبین جلو رفت.
ـ صبر کن، سنگینه.
ـ برای همین گفتم کمک کنید.
چانگبین زیر لب چیزی گفت، اما همراه او کمد را گرفت.
با کمی فشار، کمد چند سانتیمتر از دیوار فاصله گرفت.
صدای کشیدهشدن چوب روی کف اتاق بلند شد.
پشت کمد، یک در کوچک پیدا شد.
همان مستطیل باریک.
بدون دستگیره.
بدون قفل.
فقط یک در چوبی قدیمی که رنگش با دیوار فرق داشت.
هان با ناباوری گفت:
ـ من رسماً از این خونه متنفرم.
سئونگمین به در نزدیک شد.
ـ شاید یه انباری باشه.
هان به او نگاه کرد.
ـ آره، حتماً. انباریای که از داخلش به دیوار میکوبن و با صدای مرموز باهامون حرف میزنن.
ـ فقط دارم احتمال میدم.
ـ احتمال بده که یه روز از اینجا بیرون میریم و دیگه برنمیگردیم.
بنگچان دستش را روی در گذاشت.
ـ همه عقب برید.
فلیکس یک قدم به عقب رفت.
هیونجین کنارش ماند.
ـ آروم بازش کن.
چان در را فشار داد.
تکان نخورد.
دوباره امتحان کرد.
این بار صدای تقمانندی از داخل آن شنیده شد.
همه سر جایشان خشکشان زد.
بعد، در بهاندازهی چند سانتیمتر باز شد.
هوای سردی از شکاف بیرون آمد.
فلیکس بیاختیار نفسش را حبس کرد.
داخل در، تاریک بود.
نه آنقدر که چیزی دیده نشود؛ بلکه انگار تاریکی آنجا غلیظتر از تاریکی خود اتاق بود.
لینو چراغقوهاش را بالا آورد و داخل را روشن کرد.
یک فضای کوچک پشت دیوار وجود داشت.
فضایی که بهاندازهی یک نفر جا داشت.
و روی دیوار روبهرو، جملهای نوشته شده بود.
بنگچان قدمی جلو رفت و نور را مستقیم روی نوشته انداخت.
«اگر صدای سوم را شنیدید، هنوز در را باز نکردهاید.»
چانگبین آهسته تکرار کرد:
ـ هنوز در رو باز نکردهایم؟
هان به در کوچک نگاه کرد.
ـ خب، در رو باز کردیم دیگه!
سونگمین گفت:
ـ شاید منظورش این در نباشه.
هیونجین به جمله خیره ماند.
چیزی در آن آزارش میداد.
نه خود جمله، بلکه فعل آخرش.
نکردهاید.
انگار کسی میدانست آنها چه کاری انجام خواهند داد.
یا شاید...
کسی اینجا بوده و منتظرشان مانده بود.
فلیکس به داخل فضای کوچک نگاه کرد.
ـ یه چیزی اون پایین هست.
روی زمین، درست زیر نوشته، دستگاه کوچکی قرار داشت.
یک ضبطصوت قدیمی.
کنارش، نوار کاستی دیده میشد که روی برچسب سفیدش فقط دو کلمه نوشته شده بود:
«دفعهی دوم»
هیونجین بهسرعت دستش را داخل جیبش برد.
کاغذ زردرنگ هنوز آنجا بود.
«او نامش را فراموش نکرد؛ فقط خودش را به فراموشی زد.»
دفعهی دوم.
این عبارت چه معنایی داشت؟
اولین بار چه زمانی بود؟
و چرا هر چیزی که در این خانه پیدا میکردند، انگار از قبل آنها را میشناخت؟
بنگچان ضبطصوت را بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ کسی این دستگاه رو میشناسه؟
همه سرشان را تکان دادند.
هان کمی خم شد و برچسب نوار را خواند.
ـ «دفعهی دوم»...
بعد به دیگران نگاه کرد.
ـ چرا حس میکنم این عبارت قراره تا آخر عمرم ولم نکنه؟
لینو نوار را بررسی کرد.
ـ دستگاه قدیمیه، ولی ممکنه هنوز کار کنه.
- ۱۳۸
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط