ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۳۳
بهار شد.
برف آب شد. باغچه پر از گل شد. سئول دو سال و نیمش بود. حرف میزد. جملات بلند. گاهی چیزی میگفت که تهیونگ و جونگ کوک میخندیدند. یک روز صبح، نشسته بود کف آشپزخانه. برفی کنارش. داشت به سون-اوک نگاه میکرد که تخممرغ میپخت.
«نوک، تو چند سالته؟»
سون-اوک خندید. «زیاد عزیزم. خیلی زیاد.»
«پس چرا نمیری بهشت؟»
سون-اوک قاشق را زمین گذاشت. اشک توی چشمهایش بود. سئول نگاه کرد. «ناراحت شدی؟ ببخشید نوک. دوست دارم. نرو بهشت.»
سون-اوک بغلش کرد. «نمیرم عزیزم. پیش تو میمونم. تا کچل بشی.»
سئول دستش را گذاشت روی موهای خودش. «کچل نیستم. مو دارم.»
تهیونگ و جونگ کوک از پشت در نگاه میکردند. جونگ کوک خندید. «شبیه خودته.»
تهیونگ نگاه کرد. «کدومش؟»
«باهوش. زبوندراز. بامزه.»
تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. «شبیه توئه. من که بامزه نیستم.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «نظر منه. تو بامزهای. فقط نمیدونی.»
---
همان روز بعدازظهر، یک پاکت سفید دیگر رسید.
این بار نه جلوی در. نه زیر گلدان. توی صندوق پست بود. پستچی آورده بود. روش تمبر خارج. فرانسه.
تهیونگ پاکت را باز کرد. داخلش یک کارت پستال بود. برج ایفل. پشتش نوشته بود:
«بهار قشنگه، نه؟ عطر گلها. صدای پرندهها. صدای بچهها. دلم براتون تنگ شده. بزودی میام. - سون-هی»
تهیونگ کارت را نشان جونگ کوک داد. جونگ کوک خواند. صورتش سفید نشد. فقط نفس عمیقی کشید.
«هنوز ول نکرده.»
«نه. هیچوقت ول نمیکنه.»
«پس چیکار میکنیم؟»
تهیونگ کارت را گذاشت روی میز. دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «زندگیمون رو میکنیم. نمیذاریم ترس برامون تصمیم بگیره.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «کی یادت داد اینقدر شجاع باشی؟»
تهیونگ لبخند زد. «تو. اون روز که رفتی انبار. تنها. بدون اسلحه. برای نجات من. از اون روز فهمیدم شجاعت یعنی چی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بریم باغچه. سئول منتظره.»
رفتند بیرون. سئول داشت با برفی گل ها بازی میکرد. برفی پارس میکرد. سئول میخندید. خورشید میتابید. همه چیز آرام بود. پشت این آرامش، سایهای بود. سایه سون-هی. اما تهیونگ و جونگ کوک یاد گرفته بودند. با سایه زندگی کنند. نه اینکه فرار کنند. نه اینکه بترسند. فقط باشند. با هم. تا هر چی هست. تا سون-هی بیاید. اگه بیاید.
پارت ۳۳
بهار شد.
برف آب شد. باغچه پر از گل شد. سئول دو سال و نیمش بود. حرف میزد. جملات بلند. گاهی چیزی میگفت که تهیونگ و جونگ کوک میخندیدند. یک روز صبح، نشسته بود کف آشپزخانه. برفی کنارش. داشت به سون-اوک نگاه میکرد که تخممرغ میپخت.
«نوک، تو چند سالته؟»
سون-اوک خندید. «زیاد عزیزم. خیلی زیاد.»
«پس چرا نمیری بهشت؟»
سون-اوک قاشق را زمین گذاشت. اشک توی چشمهایش بود. سئول نگاه کرد. «ناراحت شدی؟ ببخشید نوک. دوست دارم. نرو بهشت.»
سون-اوک بغلش کرد. «نمیرم عزیزم. پیش تو میمونم. تا کچل بشی.»
سئول دستش را گذاشت روی موهای خودش. «کچل نیستم. مو دارم.»
تهیونگ و جونگ کوک از پشت در نگاه میکردند. جونگ کوک خندید. «شبیه خودته.»
تهیونگ نگاه کرد. «کدومش؟»
«باهوش. زبوندراز. بامزه.»
تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. «شبیه توئه. من که بامزه نیستم.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «نظر منه. تو بامزهای. فقط نمیدونی.»
---
همان روز بعدازظهر، یک پاکت سفید دیگر رسید.
این بار نه جلوی در. نه زیر گلدان. توی صندوق پست بود. پستچی آورده بود. روش تمبر خارج. فرانسه.
تهیونگ پاکت را باز کرد. داخلش یک کارت پستال بود. برج ایفل. پشتش نوشته بود:
«بهار قشنگه، نه؟ عطر گلها. صدای پرندهها. صدای بچهها. دلم براتون تنگ شده. بزودی میام. - سون-هی»
تهیونگ کارت را نشان جونگ کوک داد. جونگ کوک خواند. صورتش سفید نشد. فقط نفس عمیقی کشید.
«هنوز ول نکرده.»
«نه. هیچوقت ول نمیکنه.»
«پس چیکار میکنیم؟»
تهیونگ کارت را گذاشت روی میز. دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «زندگیمون رو میکنیم. نمیذاریم ترس برامون تصمیم بگیره.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «کی یادت داد اینقدر شجاع باشی؟»
تهیونگ لبخند زد. «تو. اون روز که رفتی انبار. تنها. بدون اسلحه. برای نجات من. از اون روز فهمیدم شجاعت یعنی چی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بریم باغچه. سئول منتظره.»
رفتند بیرون. سئول داشت با برفی گل ها بازی میکرد. برفی پارس میکرد. سئول میخندید. خورشید میتابید. همه چیز آرام بود. پشت این آرامش، سایهای بود. سایه سون-هی. اما تهیونگ و جونگ کوک یاد گرفته بودند. با سایه زندگی کنند. نه اینکه فرار کنند. نه اینکه بترسند. فقط باشند. با هم. تا هر چی هست. تا سون-هی بیاید. اگه بیاید.
- ۳۰۹
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط