دود میخزد زخلوتگاه من.

دود میخزد زخلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام?
بادرون سوخته دارم سخن.
کی به پایان میرسد افسانه ام?

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبرم.

بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه میسوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا میکشد از بامها:
صبح میخندد به راه شهر من.
دود میخزد هنوز خلوتم.
با درون سوخته ام دارم سخن.
دیدگاه ها (۲)

دود می خیزد ز خلوتگاه من....!!کس خبر کی یابد از ویرانه ام .....

دود می‌خیزد زخلوتگاه منکس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟با درون س...

دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با در...

*دود می خیزد ز خلوتگاه من،کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟با درو...

تا بدین منزل نهادم پای رااز درای کاروان بگسسته امگرچه میسوزم...

کتاب اول: مرگ رنگ

یا رب تو آشنا رامهلت ده و سلامتچندان که بازبیند دیدار آشنا ر...

مادر یک خائن از مادر، بیکران می توان سخن گفت. میعادگاهچند ...

شکارچیان شگفت انگیز

୨୧ ───────── ୨୧ ♡ 𝑯𝑬𝑳𝑳𝑶, 𝑳𝑶𝑽𝑬𝑺 ♡ 𐙚 [ژورنال. Journal]...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط