ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.73
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون حرف کوتاه تو آشپزخونه، جونگ کوک رفت بالا و من همونجا موندم. لیوان آب رو گذاشتم کنار سینک و دستهام رو روی لبهی پیشخون فشار دادم. حرف آخرش هنوز تو سرم بود: ازدواجمون جدیه. این رو فراموش نکن
نمیدونستم باید چی حس کنم. دیشب مست اومد تو اتاقم و حرفای نزدیک زد، امروز دوباره مثل یخ سرد شده بود. انگار دو تا آدم مختلف بودن.
مامانم از راه رسید و صبح بخیر گفت. وقتی چشمای خستهم رو دید، اومد نزدیک و پرسید خوب خوابیدم یا نه. گفتم آره. دروغ بود، ولی نمیخواستم بیشتر توضیح بدم. اون هم چیزی نپرسید. فقط یه لیوان شیر گرم برام گذاشت و گفت اگه چیزی لازم دارم بگم.
بعد از صبحانه رفتم بالا. در اتاق جونگ کوک بسته بود. هیچ صدایی نمیومد. رفتم تو اتاق خودم و در رو نیمهباز گذاشتم. نشستم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. حیاط آروم بود. نگهبانها مثل همیشه سر جاشون بودن. انگار هیچی عوض نشده بود. ولی همه چیز عوض شده بود.
نزدیک ظهر بود که از گرسنگی اومدم پایین. تو سالن جونگ کوک رو دیدم که داشت با باباش حرف میزد. وقتی منو دیدن، حرفشون قطع شد. بابای جونگ کوک سر تکون داد و رفت. جونگ کوک همونجا موند و به من نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت شد. بعد من آروم گفتم:
+ ... دربارهی چی حرف میزدین؟
جونگ کوک دستهاش رو تو جیب کرد. نگاش سرد بود.
- هیچی به تو مربوط نیست.
من لبهام رو روی هم فشار دادم. دلم میخواست چیزی بگم، ولی حال بحث نداشتم. فقط سر تکون دادم و خواستم رد بشم که صدایش اومد:
- از امروز اتاقها یکی میشن. باباها گفتن. تا شب وسایلت رو جمع کن.
ایستادم. چند لحظه بهش خیره شدم. صدایم این بار گرفتهتر بود:
+ یعنی چی یکی میشن؟
- یعنی دیگه دو تا اتاق جدا نداریم. همین.
بدون اینکه بیشتر توضیح بده، از کنارم رد شد و رفت سمت پلهها. من همونجا تو سالن موندم و به جاشون خالی نگاه کردم.
دستهام سرد شده بودن.
ازدواج اجباری دیگه فقط یه مراسم نبود.
داشت واقعی میشد...................
ادامه دارد................
Forbidden Weakness
p.73
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون حرف کوتاه تو آشپزخونه، جونگ کوک رفت بالا و من همونجا موندم. لیوان آب رو گذاشتم کنار سینک و دستهام رو روی لبهی پیشخون فشار دادم. حرف آخرش هنوز تو سرم بود: ازدواجمون جدیه. این رو فراموش نکن
نمیدونستم باید چی حس کنم. دیشب مست اومد تو اتاقم و حرفای نزدیک زد، امروز دوباره مثل یخ سرد شده بود. انگار دو تا آدم مختلف بودن.
مامانم از راه رسید و صبح بخیر گفت. وقتی چشمای خستهم رو دید، اومد نزدیک و پرسید خوب خوابیدم یا نه. گفتم آره. دروغ بود، ولی نمیخواستم بیشتر توضیح بدم. اون هم چیزی نپرسید. فقط یه لیوان شیر گرم برام گذاشت و گفت اگه چیزی لازم دارم بگم.
بعد از صبحانه رفتم بالا. در اتاق جونگ کوک بسته بود. هیچ صدایی نمیومد. رفتم تو اتاق خودم و در رو نیمهباز گذاشتم. نشستم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. حیاط آروم بود. نگهبانها مثل همیشه سر جاشون بودن. انگار هیچی عوض نشده بود. ولی همه چیز عوض شده بود.
نزدیک ظهر بود که از گرسنگی اومدم پایین. تو سالن جونگ کوک رو دیدم که داشت با باباش حرف میزد. وقتی منو دیدن، حرفشون قطع شد. بابای جونگ کوک سر تکون داد و رفت. جونگ کوک همونجا موند و به من نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت شد. بعد من آروم گفتم:
+ ... دربارهی چی حرف میزدین؟
جونگ کوک دستهاش رو تو جیب کرد. نگاش سرد بود.
- هیچی به تو مربوط نیست.
من لبهام رو روی هم فشار دادم. دلم میخواست چیزی بگم، ولی حال بحث نداشتم. فقط سر تکون دادم و خواستم رد بشم که صدایش اومد:
- از امروز اتاقها یکی میشن. باباها گفتن. تا شب وسایلت رو جمع کن.
ایستادم. چند لحظه بهش خیره شدم. صدایم این بار گرفتهتر بود:
+ یعنی چی یکی میشن؟
- یعنی دیگه دو تا اتاق جدا نداریم. همین.
بدون اینکه بیشتر توضیح بده، از کنارم رد شد و رفت سمت پلهها. من همونجا تو سالن موندم و به جاشون خالی نگاه کردم.
دستهام سرد شده بودن.
ازدواج اجباری دیگه فقط یه مراسم نبود.
داشت واقعی میشد...................
ادامه دارد................
- ۷۹۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط