من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست
بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست
تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست





ناصر حامدی
دیدگاه ها (۲)

به شعر نیست نیازم،تو شعر گویایی سراب روشن و جوشان آ...

این روزها حس بدی با دوستان دارمبا دوستانم حالتی"دامن کِشان" ...

اين كه رفتم از كنارت را تو باور مي كني؟اين كه بيزارم ز كارت ...

به من برگردون اون روزو كه با تو زندگي خوب بودبه شوق ديدنت هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط