پارت

پارت ۸

هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ها بیشتر میشد. یخچالشان خراب شد، کولر خانه به طرز خیلی عجیبی سوخت، گاز خانه اتش گرفت(این یکی تقصیر هاشیراما بود) و اینجور چیز ها.
ولی همه ی اینها را یجوری با اوردن تعمیرکار حل کردند. تا اینکه یک روز کل هارد کامپیوتر توبیراما پاک شد و کلا هیچی بالا نمیاورد. این قضیه جوری شده بود که تعمیرکار های کامپیوتر عادی، نمیتوانستند مشکل را حل کنند.
T:"خاکیه که تو سرم شد. کل کار و شرکت و مدارک تو و من و هر کوفتی بود توی هاردم بود."
H:"چقد بهت گفتم یه کپی ازش بذار نذاشتی."
T:"سرکوفت نزن میزنم تو دهنتا."
هاشیراما میخواست بحث کند که چشمش دوباره خورد به روزنامه اطلاعات مادارا که توی سطل اشغال بود. پوزخندی زد:"یه فکری کردم."
T:"چته؟"
H:"داداش کوچیکه ی مادارا، همون ایزونا، اون هکره‌. معروفم هست، شاید بلد باشه چجوری درست میشه."
توبیراما دست به سینه ایستاد:"عمرا از اون کمک بگیرم. هکرا بلدن هک کنن، نه اینکه درست کنن."
H:"خب برای هک کردنم دانش کامپیوتر میخوای. یه حسی بهم میگه بلده درستش کنه."
توبیراما فکر کرد. ولی اگر میخواستند شغلشان را از دست ندهند، مجبور بودند اینکار را بکنند. پس هاشیراما زنگ زد.

ایزونا پرید هوا:"هک کردممممم! کامپیوترشو هک کردم."
مادارا که با رضایت داشت عکس ها را چک میکرد پوزخند زد:"بابا دست خوش مهندس. حالا دیگه باید از خودمون کمک بخوان. نقشه گرفت ایزو."
و بعد صدای تلفن بلند شد، ایزونا پوزخند زد:"به به چه زود. برو وردار."
مادارا با انگشتش به ایزونا اشاره کرد که ساکت باشد، بعد گوشی را برداشت:"منزل اوچیها بفرمایین."
H:"سلام، هاشیرامام کار واجب داشتم."
ایزونا گوشش را نزدیک کرد تا بشنود هاشیراما چی میگوید.
M:"چطوری؟ چی شده؟"
H:"داداشت هست؟"
M:"چیکارش داری؟"
H:"ببین هارد کامپیوترمون هنگ کرده بالا نمیاد. میخواستم ببینم بلده راه بندازتش. اگه بلده که بیاین شامم دور هم باشیم."
مادارا وانمود کرد که فکر میکند، با پوزخند به ایزونا نگاه کرد:"اره بلده. چایی رو بذار داریم میایم."

Iz:"زنگ بزن دیگه مادارااا."
M:"موهام مث گربه اب کشیده شده خب وایسا درست کنم."
Iz:"اوووو عروسی که نمیخوای بری، خودم زنگ میزنم."
و پشت سر هم چند بار زنگ در را زد. داد توبیراما درامد:"بیا منو بخوررر. خب دو دیقه وایسا اومدم."
بعد در را باز کرد. خوشبختانه خانه مرتب بود، موفق شده بودند دقیقه نودی همه چیز را مرتب کنند. توبیراما یک نفس عمیق کشید:"بفرمایید تو."
مادارا و ایزونا رفتند داخل.
M:" به به، چه مرتب."
او گفت، با اینکه قبلا از طریق ان موش خانه را یک دور کامل دیده بود. توبیراما تعارف کرد پس نشستند.
بعد که هاشیراما امد و یک مدت احوالپرسی کردند. توبیراما کامپیوترش را به ایزونا نشان داد.
Iz:"خب، بذار ببینم. مشکلی نیست، ولی یکم طول میکشه."
T:"پس میتونی درست کنی؟"
ایزونا سر تکان داد و نشست پشت کامپیوتر، شروع کرد تند تند کد تایپ کردن. بعد از مدتی، قفل هاردی را که خودش هک کرده بود باز کرد.
Iz:"اینم از این."
T:"واقعا بازش کردی، بلدیاا."
ایزونا لبخندی زد:"کار سختی نبود."
ولی...ایزونا همانطور که قفل هارد را باز کرده بود، رمز سیستم امنیتی خانه ی سنجو ها را هم حفظ کرد. ان چند رقمی که قرار بود بفهمند.

H:"داداشت واقعا کارش درسته ها."
هاشیراما گفت برای باز کردن بحث. توی اشپزخانه با مادارا حرف میزد در حالی که توبیراما و ایزونا داشتند در مورد برنامه ریزی ها حرف میزدند.
M:"چند سالی هس که هکره."
H:"خب چرا برای پلیس کار نمیکنه؟"
اسم پلیس، باعث شد چشم های مادارا کمی تیره تر شوند:"از پلیس بودن خوشش نمیومد."
هاشیراما تکیه داد به صندلی:"عجب. پس بعضی وقتا بیاین اینجا، فکر میکنم با توبیراما خیلی جوره."
مادارا پوزخندی زد، خم شد جلوتر تا بهتر به چشم های هاشیراما نگاه کند:"ما همدیگه رو بازم میبینیم. خیلی زودتر از اینا...هاشیراما."
دیدگاه ها (۷)

پارت ۹شب وقتی مادارا و ایزونا برگشتند خانه، یک ثانیه هم معطل...

پارت ۱۰M:"ای لعنتی، چرا شانس ندارم من؟"هاشیراما که جا خورده ...

پارت ۸به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را...

پارت ۷مادارا با پا در خانه را باز کرد(نکن بخدا گرونه. گرونهه...

پارت ۳توبیراما نشسته بود جلوی میزش و با چشم هایی که خنده ازش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط