وقتی برادر ناتنیت بود

°•°•○°•°•وقتی برادر ناتنیت بود°•°•○°•°•
Part:4
《1ساعت بعد》
سنا:وا یوری چرا جواب نمیده
{دوباره زنگ زد}
سنا:الو..سلامم
یوری:سنا زنگ نزن بهم اوکی؟
سنا:وا براچی زنگ نزنم؟
یوری:چون ازت متنفرم...متنفرر میفهمی؟{داد}
سنا:ا.وکی{بغض}
{تماسو قطع کرد}
《ویو سنا》
خیلی ناراحت بودم
من اونو بهترین دوستم میدونستم
خیلی ناراحتم کرد
بفضم گرفته بود...یجوری بودم که اگه یکی بهم میگفت برو اونجا بشین میزدم زیر گریه
یونگی:هی سنا برو کنترل رو بیار من خستم
برگشتم با چشای اشکی نگاش کردم که گفت
یونگی:باشه..نمیخواد بیاری خودم میرم میگیرم
یهو بلند شد خواسته بره که رفتم بغلش کردم
سنا:چرا هیچکس دوسم نداره؟{گریه}
یونگی:وا یهو چت شد؟
سنا:هیچکس منو دوست نداره{گریه}
سلدا:وایییی سنااا براچی گریه میکنیییی
یونگی:بخدا من کاری نکردممم
سنا:سلدااا هیچکس منو دوست نداره{با چشای اشکی}
سلدا:عه من دوستت دارم یونگی و مامانت و بابات{آقای یونگ}دوست دارن
یونگی:آره..آرههه فقط گریه نکن
سنا:باشه{از بغل یونگی جدا میشه}
یونگی:وادافاخ لباسمو خیس کردیییی
سنا و سلدا:{خنده}
یونگی:میخندی!؟میکشمتتتتتتت
سنا:واییییی نکنننننن قلقلک میادددددعههه نکننن{خنده}
سلدا:من رفتم بالاا{خنده}
دیدگاه ها (۷)

★اسپویل پارت 5★ سنا: من نمیخوام{داد}سلدا:تو هنوز خیلی کوچیک...

°•°•○°•°•وقتی برادر ناتنیت بود°•°•○°•°•Part:5《2 هفته بعد》سنا...

°•°•○°•°•وقتی برادر ناتنیت بود°•°•○°•°•Part:3(مامان سنا:مارا...

°•°•○°•°•وقتی برادر ناتنیت بود°•°•○°•°•Part:2سنا:واا براچی ق...

قاصدک کوچولوی من💔🥀پارت2ویو تنا: آروم برگشتم پشت سرمو نگاه کر...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁴حرفی برای گفتن نداشتم... فقط سکوت کردم. ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط