تیرماه بود و خورشید، بی‌رحم‌تر از همیشه، بر سنگفرش خیابان

تیرماه بود و خورشید، بی‌رحم‌تر از همیشه، بر سنگفرش خیابان‌ها شعله می‌کشید. عرق از پیشانی‌ها جاری بود و لباس‌ها به تن می‌چسبید، اما هیچ‌کس خیابان را خالی نمی‌کرد. گرمای ۴۰ درجه، در مقابل گرمای دلی که می‌سوخت، هیچ بود.
من میان آن جمعیت ایستاده بودم؛ مردمی که با هر قدم، ذرات گرد و غبارِ جاده‌ی گرم را به آسمان بلند می‌کردند و خودشان، با چشمانی خیس، زیر آن آفتابِ داغ، محکم‌تر از همیشه می‌ایستادند. تابوتِ ساده‌اش، میان موجِ سرخ و سیاهِ جمعیت، پیش می‌رفت؛ گویی هیچ گرما و خستگی نمی‌شناخت.
کنارم مرد میانسالی ایستاده بود با ریش‌های سفیدِ نم گرفته از عرق و اشک. تابوت که می‌رسید، دستِ لرزانش را بلند کرد و با کفِ دست، بر پیشانیِ خیسِ خود زد و زیرلب گفت: «آقا... دلم برای دست‌های پُر مهرت تنگ شده.» آن لحظه فهمیدم این بدرقه، فقط یک تشییع نیست؛ وداعِ یک امت است با پدری که در گرمترین روزِ سال، سایبانِ دلدادگیشان بود.
و من ماندم و تابوت رفت. رفت تا دیگر میانِ ما نباشد، اما حضورش در خاطره‌ها ماندگارتر از هر جسمی. حالا دیگر هر بار که تیرماه از راه می‌رسد و آفتاب بر زمین می‌تابد، یاد آن روز می‌افتم؛ روزی که یک جمعیتِ بی‌شمار، زیر گرمای سوزان، سوختند اما نرفتند، ماندند تا بگویند: «رهبر ما رفت، اما راهش، هنوز نفس می‌کشد.»
#روایت_بدرقه
پویش ملی «روایت بدرقه» فراخوانی برای ثبت و ماندگار کردن آخرین وداع تاریخی ملت ایران با رهبر شهید، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای (ره)، است. این پویش از تمام هنرمندان، نویسندگان، عکاسان و عموم مردم دعوت کرده تا روایت شخصی خود را در هر قالبی (عکس، فیلم، نقاشی، شعر، دلنوشته، صدا یا مستند) در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید. شما هم با پیوستن به این حرکت بزرگ، سهم خود را در زنده نگه داشتن این حماسه‌ی جاودان ادا کنید. #روایت_بدرقه
دیدگاه ها (۰)

ای رهبر شهیدم، در دل ما شعله‌هایی از انتقام می‌سوزد و امیدی ...

مثلی لایبایع مثل یزید

‌♨️ سی‌ان‌ان: مصلای تهران غرق در اشک و فریاد «انتقام» شد🔹رس...

بگو چگونه باور کنم... آن قامتی که هر بار دیدنش جان دوباره به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط