روز پنجم ماه عسل

روز پنجم ماه عسل
سبحان؛ پیرمرد عاشقی که عشقش را کتاب کرد...

سبحان؛ کتابهایش را خودش کنار خیابان می فروشد و از عشقش با مردم می گوید...

سبحان؛ پیرمرد ساده روستایی انقدر شیرین و صریح از خودش می گوید همه را مجذوب خود کرده...

سبحان در عرض تنها چند دقیقه یکی از محبوب ترین مهمانانِ سالهای اخیر ماه عسل شد... عاشقی شکست خورده اما باهوش..

عمو سبحان کتابهایش را به چاپ هفدهم و هجدهم رسانده...
تا بحال سه کتاب نوشته به نام های زفاف و جوانی کجایی که یادت بخیر و بالاتر از مجنون که در کتاب بالا تر از مجنون از سه بار شکست عشقی اش میگوید
سبحان در بخشی از کتابش می‌نویسد: "با عروس شدن "خورشید" (عشق اولش) من برای کار کردن آواره تهران شدم و در تهران هم خواهم گفت چه بلای سر آمد."

او در لا به لای خاطراتش مایه‌هایی از پند و اندرز برای خواننده‌ها‌ گنجانده است.

در بخشی از کتاب می‌نویسد: "در اینجا فکر درونی‌ام به من نهیب زد که مگر در آن کتاب قدیمی نخواندی همانطور که خدا راز انسان‌ها را فاش نمی‌کند ما هم حق نداریم راز آنها را فاش کنیم؟ به فکرم عرض کردم آن در جایی است که از شخص خاصی نام برده شود نه راز اجتماعی و سر بسته."

از خاطرات علاقه‌اش به اقدس در تهران می‌نویسد: "نمی‌دانم با کدام عقلم نامه‌ای به این شرح نوشتم و به آدرس دایی‌ اقدس(دکتر دارو ساز) پست نمودم."

در اعتراض به یک نویسنده می‌نویسد:" بعد از دردسرهای کلانتری رفتنم مجله‌ای بدون که اسم از کسی ببرد نوشته بود: "نوکرها هم عاشق می‌شوند" و خیلی حرفهای دیگر. کسی نیست از این آقای نویسنده بپرسد مگر دل آنها با دل دیگران چه فرقی دارد؟ همه کس احساس و عاطفه دارد. خواستن و دوست داشتن در وجود همه است. عشق نوکر و‌ آقا نمی‌شناسد. همه احساس دارند خواه دارا خواه فقیر."

سبحان ذوق شعری خود را هم در این کتاب با آوردن اشعاری از حافظ، سعدی، وحشی بافقی، هاتف اصفهانی و یغمای جندقی نشان داده است.

کتاب او سرشار از حکایات، پند و اندرز، لطیفه، ضرب المثل و همچنین یک روضه زین العابدین به زبان خود سبحان است.
عمو سبحان بعد از اینکه به دختر مورد علاقه اش نرسید... حالا هم زن دارد و هم بچه .. که عاشقانه انها را دوست دارد..

احسان علیخانی در بخشی از گفتگو درباره فروختن کتاب های سبحان در میادین شهر از مسئولین خواست که از سبحان و باقی دستفروشان حمایت کنند و گفت: من دیدم که جاهایی در خیابان غرفه بندی میشود و آدمها دست فروشی میکنند، این شاید آخرین تیر زندگی آن آدم است و باید به او حق داد و کمکش کرد. نمیشود که آنها را جارو کرد...
پس از آن سبحان از صندلی اش بلند شد و با کاغذی به سمت علیخانی رفت و گفت یکی از اقوام از من خواسته که از شما امضا بگیرم که علیخانی با خنده از جا برخواست و گفت : عمو بعد از برنامه چشم! و این اتفاق یکی از ده ها اتفاق بامزه شب پنجمِ ماه عسل بود.
دیدگاه ها (۶)

نرگس محمدی

بعضی وقتا بایددرد بکشی برای دانستن,زمین بخوری برای رشد کردن,...

لیندا کیانی

ساره بیات

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

ص ۶۷پدر بود و احترامش واجب از عاق پدر می ترسیدم  و تلاشم برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط