من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگار

من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگار
گاه گاهی هم به ساز خویشتن رقصیده ام

گرچه تا آنجا که باید مهربانی کرده ام
از زمین و از زمان هم بارها بد دیده ام

بارها دل بردم و دل دادم و مجنون شدم
بارها در عاشقی دور خودم چرخیده ام

آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی
من دگر از عشق و از عاشق شدن ترسیده ام....!!!
دیدگاه ها (۱)

من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگارگاه گاهی هم به ساز خویشتن ...

من نمی رقص‍‍م همیشه با سه تارِ روزگار.. گاه گاهی هم به ساز خ...

‍ آمدم جانم به قربانت ولی دیر آمدمآنقدرچرخیده تا از زندگی...

جاگرفتی دردلم ویرانه بود آبادشدماتمم ازدل برفت ازدست غم آزاد...

آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدیبی وفا! حالا که از جانم شدم ...

نازنینم بودی و نازت مرا دلگیر کردکاش میشد درد دلهای مرا تصوی...

دیر کردی بی وفا دیگر گذشت آب از سرمدارم این دیوانگی ها را به...

دیر ڪردے بی‌وفا دیگر گذشت آب از سرمدارم این دیوانگی‌ها را به...

یاد من باشد فردا دم صبح، جور دیگر باشم؛بد نگویم به هوا، آب، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط