🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وبیست شش..



آریا:
- واونوقت اون خانم خواهر منه
سرشو پایین انداخت وگفت : یکم دیدت رو مثبت کن آریا از دستش نده
اینو گفت ورفت نفسمو فوت کردم رو قفسه سینه ام احساس سنگینی می کردم من نمی خواستم به گیسو فکر کنم همه چیزی دست به دست هم می دادن تا بهش فکر کنم اون خیلی بچه بود نبود؟!

🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
گیسو:
🦋گیسوی شب🦋
# پارت ...


گیسو :
حلما با ترس گفت : من این کارو نمی کنم خیلی ترس ناکه
یاشار با شیطنت گفت : تنها هم نمی تونی بمونی
حلما : آخه کی زمستون میاد شمال اونم اینجا تو این جنگل
امیر خندید وگفت : خیلی زیباست که من که زمستون رو بیشتر می پسندم
یاشار : خب بچه ها من که رفتم
امیر ونسترن سوار قایق شدن بعدم یاشین وحلما
یاشارم کمک کرد گلین وآنا تو یه قایق دیگه نشستن که جهار نفره بود خودشم رو به روشون نشست
یاشار: ما رفتیم بای بای
با اخم رومو برگردوندم واطرافمو نگاه کردم
- خیلی مسخره اس
برگشتم نگاش کردم که این حرفو زده بود دستاشو تو جیب کاپشنش قایم کرده بود وقتی دید نگاش می کنم گفت : من پیشنهاد دادم همع رفتن
چیزی نگفتم نگام کرد وگفت : نمیخوای بری
- برای کسی مهم نبود
به تنها قایق باقیمونده اشاره کرد وگفت : این یکی مونده ...یا می ترسی
- نه
آریا : خب سوار شو
نگاش کردم گفت : من که نمی تونم تنهایی پایه بزنم بیا
دستشو طرفم گرفت متعجب گفت : چرا وایسادی
- راستش ...
آریا: چی ؟
از اسم اینجا می ترسم
لبخند کمرنگی زد وگفت : بیا اصلا نترس شاید اگه گل های نیلوفر رو ببینی نظرت عوض شه
- واقعا
لبخند زد وروشو برگردوند دستشو گرفتم داغ بود آروم دستمو فشار داد وکمکم کرد نشستم تو قایق بعدم خودش نشست کنارم و شروع کرد پایه زدن بر عکس جهت بچه ها از یه طرف دیگه رفتیم یکم از این مه ومرداب می ترسیدم ولی وقتی اون کنارم بود ترس چه معنایی داشت
نگاش کردم داشت با موبایلش عکس می گرفت متوجه نگاهم که شد گفت : تا حالا همچین جایی رو دیدی ؟
- نه
آریا یه نگاهی به عکس هاش انداخت وگفت : خیلی کمتر کسی میاد اینجا از اسمش می ترسن بر عکس اسمش زیباست
- من که زیبایی نمی بینم
خندید وگفت : می ترسی
- یکم
آریا : تا حالا زمستون نیومدیم اینجا
- یکم شبیه فیلم ترس ناک ها شده
آریا : آره یکم
وبا شیطنتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت : نظرت چیه بندازمت اینجا
نگاش کردم وگفتم : انقدر از من بیزاری
جا خوردوگفت : منظوری نداشتم فقط خواستم ...
نمی دونم نگاهم چطوری بود که روشو برگردوند
- من که برات مزاحمتی ایجاد نکردم انقدر از من بیزاری ..
اخم کرد وگفت : اینجوری نیست گیسو
شنیدن اسمم اون سالی یه بار از زبونش برام حکم معجزه بود
دیدگاه ها (۲)

🦋گیسوی شب🦋# ادامه پارت صد وبیست شش...گیسو :- مهم نیست عادت ک...

تقدیم به نگاه زیباتون .سلام دوستان یه مدت نبودم نتونستم ادام...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وبیست پنج..آریا: یاشین که نزدیکم نشسته ب...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وبیست وچهار ...گیسو :گلین براش لقمه درست...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

part5«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»صدای شکستن شیشه...

part 18اینجا همه‌چیز بین “امید خیلی کوچک” و “ترس بزرگ” معلقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط