مامان تیهونگ: کوک نگفته بودی دوست دختری به این خوشگلی دار
مامان تیهونگ: کوک نگفته بودی دوست دختری به این خوشگلی داری؟
کوک: ....(لبخند زد) چی بگم
مامان کوک: تهیونگ تو دوست دختر داری؟
همه به تیهونگ نگاه کردن و تهیونگ به ات و گفت: خیر ندارم...
بابای تیهونگ: تهیونک روی درساش تمرکز میکنه
مامان و بابای کوک: کوک هم فقط درس میخونه مدیر مدرسه شوندمیگه اصلا هیچ کاری به کسی نداره
ویو ات در حالی که نشسته بودم فقط به حرف های مامان و بابای کوک خنده ام میگرفت. ولی نخندیدم
خلاصه این شب به خوشی تموم شد
بابا و مامان تهیونگ: خب دیگه ما میرم
میخواستن برن که تیهونگ گفت ماملن بابا شما برید من بعدا میام
خلاصه مامان و بابای تیهونگ رفتن و کوک ته و جیمین و ات رفتن پشت حیاط
کوک: ....(لبخند زد) چی بگم
مامان کوک: تهیونگ تو دوست دختر داری؟
همه به تیهونگ نگاه کردن و تهیونگ به ات و گفت: خیر ندارم...
بابای تیهونگ: تهیونک روی درساش تمرکز میکنه
مامان و بابای کوک: کوک هم فقط درس میخونه مدیر مدرسه شوندمیگه اصلا هیچ کاری به کسی نداره
ویو ات در حالی که نشسته بودم فقط به حرف های مامان و بابای کوک خنده ام میگرفت. ولی نخندیدم
خلاصه این شب به خوشی تموم شد
بابا و مامان تهیونگ: خب دیگه ما میرم
میخواستن برن که تیهونگ گفت ماملن بابا شما برید من بعدا میام
خلاصه مامان و بابای تیهونگ رفتن و کوک ته و جیمین و ات رفتن پشت حیاط
- ۲۳.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط