تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم

تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم
جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش
من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم

ساقی! بر من قصۀ جمشید چه خوانی
جمشید منم تا به کفم جام گرفتم

بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا من
در حلقۀ عشّاق شدم، نام گرفتم

سودای خوشی دوش به آن ماه نمودم
جان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۵)

عید قربان آمده ای دوستان شادی کنیدیادی از پیغمبر توحید  و آز...

خاک عرفات را، آب زمزم را ،کوه حرا را،جرات ابراهیم را ، طاقت ...

درآغوشــم بگیر💖 کـــہ بہ امنیـــت آڹمحتاجمبہ شـــانہ هـــایت...

دوستت دارمو ایـن راروزی هزاربـاربـرایِ خودم تڪرار مـیڪنموسرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط