گفت دوستت دارم...
گفت دوستت دارم...
بی هیچ دریغی
بی هیچ فریبی
گفت تنها تو را دارم
بی هیچ یاری
بی هیچ غمخواری
گفت تنهایی من و تو سرابی ست از شدن
گفت انتظار خوابی ست در عدم
گفت
گفت
و دوباره گفت...
چون ستاره ای در شب های من
و خورشید در سحرگاه من
و امید در آینده ای نه چندان دور
در لحظه های تار و پود افکارم نقش بست
خود را دگر با بودن او می دیدم
دیگر برایم پاره ای از جان و تنم شده بود
همچون کودکی با لالایی او به خواب میرفتم
و از آنجا بود که ترانه ی دوست داشتن را برایش سرودم
ترانه ای که آهنگش دلیل یکرنگی
احساس
و وجودم بود
آهنگی با ساز دل نشین عشق
آری عشق
دوست داشتن را برایش معنا کردم
نه در کلام
سراب تنهایی را برایش نمایان کردم
نه در خیال
بی آنکه نگاهی ...
لبخندی...
یا حسی از او داشته باشم
انگار او آمده بود با حرف هایش مرا عاشق کند
و مرا در زنجیر عشق فناپذیر به اسارت در آورد
پس همه ی آن دوست داشتن هایش خیالی بیش نبود
و مرا در جاده ی بن بست تنهایی رها کرد
و آهنگ جدایی را با ساز جدایی نواخت
و درآخر این سوال می ماند در ذهن آشفته ی من
چکار کرد این دل ساده ی من که از چشم تو افتاد؟!
منو اینجا نمی بینی من انگار پشت دیوارم
تو سرگرم .یکی دیگه
من از تننهایی بیزارم
با این حالی که تو داری نباید عاشقت باشم
میدونم قلب تو گیره
نمیشه تو دلت جاشم
من اونقدر عاشقت هستم که با این حال می خوام پشت سرت حرفای خوب باشه
دلم می خواد که هرجای جهان هستی
تو قلب تو یه دریا زندگی جاشه
بی هیچ دریغی
بی هیچ فریبی
گفت تنها تو را دارم
بی هیچ یاری
بی هیچ غمخواری
گفت تنهایی من و تو سرابی ست از شدن
گفت انتظار خوابی ست در عدم
گفت
گفت
و دوباره گفت...
چون ستاره ای در شب های من
و خورشید در سحرگاه من
و امید در آینده ای نه چندان دور
در لحظه های تار و پود افکارم نقش بست
خود را دگر با بودن او می دیدم
دیگر برایم پاره ای از جان و تنم شده بود
همچون کودکی با لالایی او به خواب میرفتم
و از آنجا بود که ترانه ی دوست داشتن را برایش سرودم
ترانه ای که آهنگش دلیل یکرنگی
احساس
و وجودم بود
آهنگی با ساز دل نشین عشق
آری عشق
دوست داشتن را برایش معنا کردم
نه در کلام
سراب تنهایی را برایش نمایان کردم
نه در خیال
بی آنکه نگاهی ...
لبخندی...
یا حسی از او داشته باشم
انگار او آمده بود با حرف هایش مرا عاشق کند
و مرا در زنجیر عشق فناپذیر به اسارت در آورد
پس همه ی آن دوست داشتن هایش خیالی بیش نبود
و مرا در جاده ی بن بست تنهایی رها کرد
و آهنگ جدایی را با ساز جدایی نواخت
و درآخر این سوال می ماند در ذهن آشفته ی من
چکار کرد این دل ساده ی من که از چشم تو افتاد؟!
منو اینجا نمی بینی من انگار پشت دیوارم
تو سرگرم .یکی دیگه
من از تننهایی بیزارم
با این حالی که تو داری نباید عاشقت باشم
میدونم قلب تو گیره
نمیشه تو دلت جاشم
من اونقدر عاشقت هستم که با این حال می خوام پشت سرت حرفای خوب باشه
دلم می خواد که هرجای جهان هستی
تو قلب تو یه دریا زندگی جاشه
- ۵.۱k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط