پارت37

پارت37
رسبدیم جلوی یه خونه شیک که نه خیلیتجملاتی بود نه خیلی فقیرانه رفتیم داخل حیاطش شبیه یه باغ بزرگبود پر از درخت و گل خیلی قشنگ بود سنگ فرش ها روکه طی میکردی میرسیدی به خونه یه دره شیک و شیشه ای اون جلو میرفت و منم مثله جوجه دنبالش  خونه از داخل دوبلکس بود و چیدمانش خیلی قشنگ بود انگار به ادم دلگرمی خاصی میداد چیزی که من یه عمر حسرتشو داشتم یه خانومه شیکدپوش و خوشگلی اومد به استقبالمون که بعدش از قربون صدقه هاش  معلوم  شد مامانشه سلام دخترم خوبی عزیزه دلم ممنون خانوم ببخشید مزاحمتون شدم پرید وسط حرفم و گفت مزاحم چیه دخترم اینجا خونه خودته عزیزه دلم راحت باش تو به خاطره ما به زحمت افتادی انگار قضیه رو میدونست برعکسه پسره مغرور و بی ادبش خیلی خوش برخورد و مهربون بود گفت بچه ها خسته این برین تو اتاقتون یه دوش بگیرین منم ناهارو حاضر میکنم سامیار رفت بالا که مامانش گفت راستی دخترم اسمت چیه با لبخنده مخصوصه خودم گفتم آرنیکا  آرنیکا محبی معروف به زلزله ای گندت بزنن دختر چرا لغبتو میگی یهو شروع کرد به خندیدن گفت باشه خانومه زلزله برو طبقه بالا سومین اتاق دست چپ و بعد با خنده رفت طرفه اشپزخونه از خجالت اب شدم خاک بر سرم ...
وارد اتاق که شدم سریع لباسامو برداشتم و رفتم حموم...  مثله همیشه جلو اینه داشتم موهامو خشک میکردم که یکی عینه گاو پرید تو اتاق و گفت وای دختر اومدی پرید روم شروع کرد به تف تفی کردنه صورتم ایییی سهیلا تف تفیم کردی دختر نکن اخخخخ کمکککک گفت عه داد نزن خب چه کنم خوشحال شدم که اومدی خندیدم و گفتم اگه لباسامو بپوشی من میدونم تو 😂گفت نترس نمیپوشم اینجا خودم اندازه یه فروشگاه لباس دارم...
یکم باهم حرف زدیم که مامانش صدامون زد و گفت غذا حاضره باهم رفتیم پایین که سامیارم پشته سرمون اومد چون نمیدونستم چی بپوشم سهیلا راهنمایم کرد یه تونیک قرمز و شلوار مشکی پوشیدم شالم انداختم رو سرم شروع کردیم به خوردنه غذا سرمو بلند کردم دیدم سامیار داره زیر چشمی نگاهم میکنه  برگشتم روبه مامانش گفتم خاله نمکدون یادتون رفته بگین من بیارم گفت نه عزیزم خودم میارم درضمن منو خاله صدا نکن بگو آیلار جون یا اگه دوست داشتی مامان یه جوری دلم ضعف رفت مامانم همیشه بهم میگفت ب من نگو مامان احساسه پیری میکنم این زن خیلی مهربون و دوست داشتنی بود دسته خودم نبود من این محبت هارو هیچ وقت حس نکرده بودم بغضم گرفته بود سرمو انداختم پایین و گفتم چشم ایلار جون تند تند قاشق رو پر میردم از غذا و میخوردم که بغضمو باهاش قورت بدم اصلا دلم نمیخواست گریه کنم اونم جلو این پسره که عمرااا یهو غذا تو گلوم گیر کرد نمیتونستم نفس بکشم سهیلا برام اب ریخت و به خوردم داد گفت خب دختر اروم بخور
دیدگاه ها (۵)

پارت 38الان خوبی؟ سرمو بلند کردم که با سامیار چشم تو چشم شدم...

پارت39زانو زدم نمیدونم چرا بغضم گرفته بود اروم دستمو گذاشتم ...

وقتی رسیدیم  بیرونه دانشگاه دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و گ...

پارت 35بابا من همه چیو برا ارنیکا تعریف کردم اما چجوری باید ...

#پارت_108آقای مافیا♟🎲.... داشتم کمک مامان سامیار میکردم که ص...

#پارت_108آقای مافیا♟🎲.... داشتم کمک مامان سامیار میکردم که ص...

سـٻـڼـدرلاᵗ᷒ᰰ Cinderellaᵗ᷒ᰰᴘᴀʀᴛ‌:𝟐از کافه آمدم بیرون جیغ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط