《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ²
ویو سومیاو
سومیاو: یا خدا!
سرم رو بالا آوردم و با کسی که بهش خورده بودم روبهرو شدم.
وایی...
این دیگه کی بود؟!
مرد جوونی مقابلم ایستاده بود؛ موهای طلایی، نگاه نسبتاً مرموز و یه استایل خیلی شیک داشت.
«وااا... چقدر جذابه! امروز چرا همهی آدمای جذاب سر راه من سبز میشن؟ »
مرد کمی خم شد و با لحنی آروم گفت:
مرد: خانم، حالتون خوبه؟
سومیاو: کی؟... چی؟... من؟ آره! آره، خوبم!
با دستپاچگی لبخند زدم.
مرد دستش رو به سمتم دراز کرد.
مرد: پس بلند شید.
دستش رو گرفتم و بلند شدم.
مرد: خب، اسمتون چیه خانم؟
سومیاو: من سومیاو هستم.
مرد: اسم کاملتون رو میپرسم.
سومیاو: لی سومیاو.
مرد لبخند کوتاهی زد.
مرد: اوه... خوشبختم، لی سومیاو.
سومیاو: منم خوشبختم... راستی شما؟
مرد چند لحظه نگاهم کرد.
مرد: چوی کان.
سومیاو: خوشبختم، کان.
کان: همچنین.
نگاهی به ساعت انداختم.
سومیاو: من دیگه باید برم. خدافظ!
کان: خدافظ.
ازش فاصله گرفتم و به راهم ادامه دادم.
ویو سومیاو
چند قدم که رفتم، ناخودآگاه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
کان سوار یه ماشین لوکس شد و ماشین خیلی زود از جلوی چشمم دور شد.
«ولی این یکی برخلاف اون مرد قبلی خیلی مهربون بود...»
شونههام رو بالا انداختم.
«ولش کن! امروز چرا همه کراشها اومدند سمت من؟! »
بالاخره به خونه رسیدم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
نکته: سومیاو تنها زندگی میکنه.
لباس فرم مدرسهام رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم. یه غذای ساده درست کردم و بعد از خوردنش نگاهی به ساعت انداختم.
۲:۱۲
«هنوز وقت دارم یه کم بخوابم.»
رفتم اتاقم، آلارم گوشیم رو برای ساعت ۳:۰۰ تنظیم کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چند دقیقه نگذشته بود که چشمهام سنگین شد...
و خوابم برد.
ساعت ۳:۰۰
ویو سومیاو
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم.
سومیاو: اوففف... چه خواب خوبی بود!
رفتم دست و صورتم رو شستم، بعد یه دوش کوتاه گرفتم و برگشتم.
موهام رو خشک کردم و آماده شدم.
موهام رو باز گذاشتم و یه لباس نیمتنه و دامن پوشیدم. بعد هم آماده شدنم رو با یه آرایش ساده کامل کردم.
ضدآفتاب، کانسیلر، سایه، خط چشم، ریمل و رژگونه.
هنوز داشتم جلوی آینه خودم رو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد.
آلیا.
تماس رو جواب دادم.
سومیاو: الو، آلیا؟
آلیا: سلام! بیا بیرون، زود!
سومیاو: باشه، الان میام.
تماس رو قطع کردم، یه رژلب زدم و سریع از خونه بیرون رفتم.
وقتی رسیدم پایین، دیدم آلیا با ماشین منتظرمه.
آلیا: سوار شو!
سومیاو: باشه!
سوار شدم و راه افتادیم سمت پاساژ.
یک ساعت بعد
بالاخره رسیدیم.
با آلیا وارد پاساژ شدیم و بعد از چند دقیقه رفتیم داخل یه لباسفروشی.
ویو سومیاو
آلیا مشغول نگاه کردن لباسها بود که ناگهان چشمم به یه چهرهی آشنا افتاد.
یانگ جون!
اون طرف فروشگاه کنار پدرش ایستاده بود و پدرش داشت براش لباس انتخاب میکرد.
همون لحظه یانگ جون منو دید.
چشمهاش از خوشحالی برق زد.
یانگ جون: عههه! بابااا! نگاه کن! خاله سومیاو هم اینجاست!
ویو مینجو
با شنیدن حرف یانگ جون، سرم رو برگردوندم.
همون دختر بود.
همون دختری که چند وقت پیش به یانگ جون کمک کرده بود.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
«دختر خوشگلیه...»
اما سریع افکارم رو کنار زدم.
«مینجو، به خودت بیا. قرار نیست با هر کسی که میبینی ذهنت رو درگیر کنی.»
هنوز چیزی نگفته بودم که یانگ جون دستم رو رها کرد و به سمت سومیاو دوید.
ویو سومیاو
هنوز درست نفهمیده بودم چی شده که یانگ جون خودش رو توی بغلم انداخت.
سومیاو: اووو، سلام یانگ جون! کجا بودی؟ چیکار میکردی؟
یانگ جون: با بابام اومدم خرید! بابا میخواد برام لباس بخره!
سومیاو: خوب خاله، پس خریدی؟
یانگ جون سرش رو تکون داد.
یانگ جون: نه هنوز! ولی میخوام بخرم!
خندیدم.
چند لحظه بعد، یانگ جون دست پدرش رو گرفت و با دست دیگهاش دست منو گرفت.
بعد با یه لبخند کوچولو گفت:
یانگ جون: ولی من دوست ندارم خاله صدات کنم...
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو: پس چی صدام میزنی؟
یانگ جون لبخندش رو بیشتر کرد.
چشمهاش رو به من دوخت و گفت:
یانگ جون: میخوام یه اسم دیگه صدات کنم...
خشکم زد.
«یعنی چی؟!»
ادامه دارد... 🔥❤️
خماری😂
شرط♡
لایک:۸تا
کامنت: ۶تا
بازنشر:۳تا
بوس بهتون💋💖
پارت ²
ویو سومیاو
سومیاو: یا خدا!
سرم رو بالا آوردم و با کسی که بهش خورده بودم روبهرو شدم.
وایی...
این دیگه کی بود؟!
مرد جوونی مقابلم ایستاده بود؛ موهای طلایی، نگاه نسبتاً مرموز و یه استایل خیلی شیک داشت.
«وااا... چقدر جذابه! امروز چرا همهی آدمای جذاب سر راه من سبز میشن؟ »
مرد کمی خم شد و با لحنی آروم گفت:
مرد: خانم، حالتون خوبه؟
سومیاو: کی؟... چی؟... من؟ آره! آره، خوبم!
با دستپاچگی لبخند زدم.
مرد دستش رو به سمتم دراز کرد.
مرد: پس بلند شید.
دستش رو گرفتم و بلند شدم.
مرد: خب، اسمتون چیه خانم؟
سومیاو: من سومیاو هستم.
مرد: اسم کاملتون رو میپرسم.
سومیاو: لی سومیاو.
مرد لبخند کوتاهی زد.
مرد: اوه... خوشبختم، لی سومیاو.
سومیاو: منم خوشبختم... راستی شما؟
مرد چند لحظه نگاهم کرد.
مرد: چوی کان.
سومیاو: خوشبختم، کان.
کان: همچنین.
نگاهی به ساعت انداختم.
سومیاو: من دیگه باید برم. خدافظ!
کان: خدافظ.
ازش فاصله گرفتم و به راهم ادامه دادم.
ویو سومیاو
چند قدم که رفتم، ناخودآگاه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
کان سوار یه ماشین لوکس شد و ماشین خیلی زود از جلوی چشمم دور شد.
«ولی این یکی برخلاف اون مرد قبلی خیلی مهربون بود...»
شونههام رو بالا انداختم.
«ولش کن! امروز چرا همه کراشها اومدند سمت من؟! »
بالاخره به خونه رسیدم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
نکته: سومیاو تنها زندگی میکنه.
لباس فرم مدرسهام رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم. یه غذای ساده درست کردم و بعد از خوردنش نگاهی به ساعت انداختم.
۲:۱۲
«هنوز وقت دارم یه کم بخوابم.»
رفتم اتاقم، آلارم گوشیم رو برای ساعت ۳:۰۰ تنظیم کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چند دقیقه نگذشته بود که چشمهام سنگین شد...
و خوابم برد.
ساعت ۳:۰۰
ویو سومیاو
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم.
سومیاو: اوففف... چه خواب خوبی بود!
رفتم دست و صورتم رو شستم، بعد یه دوش کوتاه گرفتم و برگشتم.
موهام رو خشک کردم و آماده شدم.
موهام رو باز گذاشتم و یه لباس نیمتنه و دامن پوشیدم. بعد هم آماده شدنم رو با یه آرایش ساده کامل کردم.
ضدآفتاب، کانسیلر، سایه، خط چشم، ریمل و رژگونه.
هنوز داشتم جلوی آینه خودم رو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد.
آلیا.
تماس رو جواب دادم.
سومیاو: الو، آلیا؟
آلیا: سلام! بیا بیرون، زود!
سومیاو: باشه، الان میام.
تماس رو قطع کردم، یه رژلب زدم و سریع از خونه بیرون رفتم.
وقتی رسیدم پایین، دیدم آلیا با ماشین منتظرمه.
آلیا: سوار شو!
سومیاو: باشه!
سوار شدم و راه افتادیم سمت پاساژ.
یک ساعت بعد
بالاخره رسیدیم.
با آلیا وارد پاساژ شدیم و بعد از چند دقیقه رفتیم داخل یه لباسفروشی.
ویو سومیاو
آلیا مشغول نگاه کردن لباسها بود که ناگهان چشمم به یه چهرهی آشنا افتاد.
یانگ جون!
اون طرف فروشگاه کنار پدرش ایستاده بود و پدرش داشت براش لباس انتخاب میکرد.
همون لحظه یانگ جون منو دید.
چشمهاش از خوشحالی برق زد.
یانگ جون: عههه! بابااا! نگاه کن! خاله سومیاو هم اینجاست!
ویو مینجو
با شنیدن حرف یانگ جون، سرم رو برگردوندم.
همون دختر بود.
همون دختری که چند وقت پیش به یانگ جون کمک کرده بود.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
«دختر خوشگلیه...»
اما سریع افکارم رو کنار زدم.
«مینجو، به خودت بیا. قرار نیست با هر کسی که میبینی ذهنت رو درگیر کنی.»
هنوز چیزی نگفته بودم که یانگ جون دستم رو رها کرد و به سمت سومیاو دوید.
ویو سومیاو
هنوز درست نفهمیده بودم چی شده که یانگ جون خودش رو توی بغلم انداخت.
سومیاو: اووو، سلام یانگ جون! کجا بودی؟ چیکار میکردی؟
یانگ جون: با بابام اومدم خرید! بابا میخواد برام لباس بخره!
سومیاو: خوب خاله، پس خریدی؟
یانگ جون سرش رو تکون داد.
یانگ جون: نه هنوز! ولی میخوام بخرم!
خندیدم.
چند لحظه بعد، یانگ جون دست پدرش رو گرفت و با دست دیگهاش دست منو گرفت.
بعد با یه لبخند کوچولو گفت:
یانگ جون: ولی من دوست ندارم خاله صدات کنم...
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو: پس چی صدام میزنی؟
یانگ جون لبخندش رو بیشتر کرد.
چشمهاش رو به من دوخت و گفت:
یانگ جون: میخوام یه اسم دیگه صدات کنم...
خشکم زد.
«یعنی چی؟!»
ادامه دارد... 🔥❤️
خماری😂
شرط♡
لایک:۸تا
کامنت: ۶تا
بازنشر:۳تا
بوس بهتون💋💖
- ۵۳۵
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط