یکی ازین شبهای دلگیر آخرتابستان..آنسوی شهربربلندای بام کا
یکی ازین شبهای دلگیر آخرتابستان..آنسوی شهربربلندای بام کافه ای
دنج و دور از دسترس
چشمهای مردم حسود،
یک میز دونفره رزرو میکنم
برای تنهایی خودم و خیال
مبهم تو....چقدر رویاهای
من بزرگ و دور از دسترس اند
وقتی حتی نمیتوانم تو را
ازرویاهایم بیرون بکشم و
بنشانمت روبروی خودم و یک
دل سیر از نبودنت گله کنم.
.بگذار میز تنهاییهایمان دست نخورده بماند بگذار همدردی
کنیم با خدایی که بر روی بام شب نشسته است و با چشمهای
عاشقش تنهایی من و تو را دید
میزند...میخواهم به خدای
مهربان تنها بگویم باید برای
چشمهای منتظر من و جای
خالی تو و تنهایی خودش فکری
کند.........
دنج و دور از دسترس
چشمهای مردم حسود،
یک میز دونفره رزرو میکنم
برای تنهایی خودم و خیال
مبهم تو....چقدر رویاهای
من بزرگ و دور از دسترس اند
وقتی حتی نمیتوانم تو را
ازرویاهایم بیرون بکشم و
بنشانمت روبروی خودم و یک
دل سیر از نبودنت گله کنم.
.بگذار میز تنهاییهایمان دست نخورده بماند بگذار همدردی
کنیم با خدایی که بر روی بام شب نشسته است و با چشمهای
عاشقش تنهایی من و تو را دید
میزند...میخواهم به خدای
مهربان تنها بگویم باید برای
چشمهای منتظر من و جای
خالی تو و تنهایی خودش فکری
کند.........
- ۲.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط