یکی ازین شبهای دلگیر آخرتابستان..آنسوی شهربربلندای بام کا

یکی ازین شبهای دلگیر آخرتابستان..آنسوی شهربربلندای بام کافه ای
دنج و دور از دسترس
چشمهای مردم حسود،
یک میز دونفره رزرو میکنم
برای تنهایی خودم و خیال
مبهم تو....چقدر رویاهای
من بزرگ و دور از دسترس اند
وقتی حتی نمیتوانم تو را
ازرویاهایم بیرون بکشم و
بنشانمت روبروی خودم و یک
دل سیر از نبودنت گله کنم.
.بگذار میز تنهاییهایمان دست نخورده بماند بگذار همدردی
کنیم با خدایی که بر روی بام شب نشسته است و با چشمهای
عاشقش تنهایی من و تو را دید
میزند...میخواهم به خدای
مهربان تنها بگویم باید برای
چشمهای منتظر من و جای
خالی تو و تنهایی خودش فکری
کند.........
دیدگاه ها (۳)

‍ ‍ یک روزهایی آدم دنبال یک قبر خالی میگردد تا بتواند هرچه خ...

در اتاقم پشت میز نشسته بودم.ذهنم خسته بود و خواهشی گمنام پی...

کچه کوردی نشمیل باری 👉😍👌

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه ودوبعد کلی حرف دیگه که من ...

نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیستبه یاد اوردنت هر روز "...

دلنوشته:ساعت از نیمه شب گذشت..باز من با تنهایی خود خلوت نمود...

pawn/پارت ۱۵۱

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿گریه هامو پس میگیرم دروغاتم مال خودتد...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿هزار درد فرستادیم به جان، لیکنچو آمدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط