گاهی که دلمبه اندازهء تمام غروبها می گیرد

گاهی که دلمبه اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است
دیدگاه ها (۴)

میان ماندن و نماندنفاصله تنها یک حرف ساده بوداز قول منبه بار...

و قطره آب که به هم نزدیک شوند ، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند....

دوست دارمسر به روی شانه های مهربانت می گذارمعقده دل می گشایم...

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکستعهد و پیمانی که روزی با دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط