هوا رو به تاریکی می‌رفت. نورهای رنگارنگِ شهر بازی از شیشه

هوا رو به تاریکی می‌رفت. نورهای رنگارنگِ شهر بازی از شیشه‌ی ماشین دورتر و دورتر می‌شدن.
سوآ هنوز با لبخند کم‌رنگی روی لب، خودش رو توی صندلی شاگرد جا داده بود. عینک جدیدش کمی کج روی صورتش افتاده بود.

شوگا ماشین رو روشن کرد و با یه نیم‌نگاه مطمئن شد کمربند سوآ بسته‌ست.
بعد از یه لحظه سکوت، موزیک ملایمی پخش شد—بدون کلام، فقط صدای سازهای آروم.

ماشین که حرکت کرد، سوآ کم‌کم پلک‌هاش سنگین شد.
سرش یه لحظه به شیشه خورد، شوگا نگاهی بهش انداخت.
کوسن کوچیکی که روی صندلی عقب بود، با یه دست عقب کشیدش جلو و زیر سر سوآ گذاشت.

چند دقیقه بعد، نفس‌های آروم و منظم سوآ نشون می‌داد که خوابش برده.
شوگا لبخند خیلی کوچیکی زد و صدا‌ی موزیک رو کم کرد.

تو سکوت نیمه‌تاریک ماشین، برای اولین بار بدون تردید، شروع کرد به حرف زدن.
آروم، بی‌هیچ امیدی به اینکه شنیده بشه.

– «تو... ازم متنفر نباش، باشه؟»
نگاهش هنوز به جاده بود، اما صدایش صاف و بی‌نوسان نبود.
– «من بلد نبودم بابا باشم. حتی بلد نبودم با کسی زندگی کنم.»
نفس عمیقی کشید.
– «اما وقتی گفتی "بابا"... انگار... انگار یه چیزی تو وجودم بالاخره سر جاش افتاد.»

دست چپش فرمون رو گرفته بود و دست راستش بی‌حرکت کنار دنده مونده بود.
– «قول نمی‌دم همه‌چی درست شه... ولی سعی می‌کنم، دخترم.»

چند لحظه بعد، دوباره نگاهی به سوآ انداخت.
تو خوابش، یه لبخند خیلی خیلی کم، فقط یه گوشه‌ی لبش جمع شده بود.

شوگا، بی‌صدا، پوزخند کوتاهی زد.
اما این بار از نوعی که تهش، تلخی نداشت.

– «شب بخیر... دختر قوی من.»

و مسیر ماشین، توی تاریکیِ آرام شب، ادامه پیدا کرد…
دیدگاه ها (۲)

نور آفتاب از لای پرده‌های نازک اتاق به‌آرومی روی صورت سوآ اف...

هوای کلاس سنگین بود از حرف‌های پنهان و نگاه‌های بی‌صدا. سوآ،...

جمعه ظهر.سوآ جلوی در ایستاده بود، با همون عینک جدید.موهاش رو...

خلاصههه یکی دو روز بعد نور ملایم صبح توی اتاق پخش شده بود.سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط