حکایت من حکایت کسی بود که دریا را دوست داشت اما قایق نداش

حکایت من حکایت کسی بود که دریا را دوست داشت اما قایق نداشت سفر را دوست داشت اما همسفر نداشت ! حکایت کسی بود که زجر کشید ، اما ضجه نزد ! زخم داشت اما ننالید ! گریه کرد ، اما اشک نریخت ! حکایت من حکایت کسی بود که پراز فریاد بود ، اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنود ...
دیدگاه ها (۶)

کویر را نمیشود فقط دید

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

از ترس تا اعتمادpart: 3 ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط