رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_25

فصل سیزدهم | نوشته‌ی روی دیوار

— این بار تنها نیستی.
صدا در راهروی باریک پیچید.
هیونجین به انتهای تاریک راهرو خیره مانده بود.
فلیکس کنار او ایستاده بود و چراغ گوشی‌اش را مستقیم به جلو گرفته بود؛ اما چیزی دیده نمی‌شد.
نه سایه‌ای.
نه حرکتی.
نه حتی دری که بتواند پشتش پنهان شود.
فقط دیواری قدیمی در انتهای راهرو.
هان آهسته گفت:
— من یه سؤال دارم.
چان بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— اگه می‌خوای بپرسی می‌تونیم برگردیم، جواب مثبته.
— اصلاً نمی‌خواستم اینو بپرسم!
سونگمین نگاهش کرد.
— پس بپرس.
هان چند لحظه سکوت کرد.
— چرا این چیز که توی این خونه هست باید اسم هیونجین رو بدونه؟
هیچ‌کس جواب نداد.
هان به هیونجین نگاه کرد.
— ببخشید، ولی واقعاً می‌خوام بدونم. تا الان چند بار صدات زدن؟ من اگه جای تو بودم، خودمو با اسم مستعار معرفی می‌کردم.
چانگبین زیر لب گفت:
— مثلاً چی؟
— کیم جونگ‌سو.
جونگین که پشت سر سونگمین ایستاده بود، سرش را بالا آورد.
— چرا باید اسم منو سونگمین رو بدزدی؟
هان به او نگاه کرد.
— چون اسم‌هاتون کوتاهه و راحت‌تر یادم می‌مونه.
جونگین چند لحظه نگاهش کرد.
— من واقعاً نمی‌فهمم چطور هنوز زنده‌ای.
لی‌نو گفت:
— احتمالاً چون حتی چیزهای ترسناک هم از دست هان خسته می‌شن.
— من اینجا قربانی‌ام، نه سوژه‌ی کمدی!
برای چند ثانیه صدای خنده‌ی کوتاهی در راهرو پیچید.
اما هیونجین نخندید.
تمام توجهش به انتهای راهرو بود.
بسیار آرام به سمت جلو حرکت میکرد
فلیکس متوجه شد.
— هیونجین؟
— هوم؟
— می‌خوای بری جلو؟
هیونجین نگاهش کرد.
— نه.
فلیکس ابروهایش را بالا برد.
— پس چرا داری جلو می‌ری؟
هیونجین به پاهایش نگاه کرد.
خودش هم متوجه نشده بود که یک قدم به جلو برداشته است.
آرام عقب رفت.
— نمی‌دونم چرا.
فلیکس چیزی نگفت.
فقط گوشی‌اش را کمی پایین آورد و کنار هیونجین ماند.
چان جلو آمد.
— هیچ‌کس تنهایی حرکت نمی‌کنه. اول باید بفهمیم اون صدا از کجا اومد.
لی‌نو به انتهای راهرو اشاره کرد.
— احتمالاً از همون دیوار.
هان با ناباوری گفت:
— یعنی باز هم دیوار؟
سونگمین جواب داد:
— به نظر میاد این خونه از دیوارهاش بیشتر از آدم‌هاش استفاده می‌کنه.
چانگبین آهی کشید.
— من دیگه از هیچ دیواری خوشم نمیاد.
چان چراغ گوشی‌اش را بالا برد.
— بریم.
این بار همه با هم حرکت کردند.
راهرو آن‌قدر باریک بود که شانه‌هایشان گاهی به دیوارها می‌خورد.
هیونجین جلوتر از بقیه راه می‌رفت.
فلیکس درست پشت سرش بود.
هر چند قدم یک‌بار، هیونجین سرش را برمی‌گرداند تا مطمئن شود فلیکس هنوز آنجاست.
بار سوم، فلیکس بالاخره پرسید:
— چرا هی بهم نگاه می‌کنی؟
هیونجین مکث کرد.
— فقط می‌خوام مطمئن شم...
— از چی؟
هیونجین نگاهش را از او گرفت.
— اینکه همه با همیم.
فلیکس چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— من همین‌جام.
هیونجین جواب نداد.
اما از آن لحظه دیگر پشت سرش را نگاه نکرد.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 9همه‌ ی افراد قصر به حالت آماده‌...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۰حیاط مدرسه شلوغ بود.اما برای چهار آل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط