پنجره را به پهنای جهان می گشایم

پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است درخت گرانبار شب است
نمی لرزد آب از رفتن خسته است تو نیستی نوسان نیست
تو نیستی و تپیدن گردابی است
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد راز از هستی می پرد
میروی : چمن تاریک می شود جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود
می گذری و آیینه نفس می کشد
جاده تهی
است تو بر نخوای گشت و چششم به راه تو نیست
پگاه دروگران از جاده روبرو سر می رسند رسیدگی خوشه هایم را به رویا
دیده اند









سهراب سپهری
دیدگاه ها (۵)

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!که اگر همه ی عالمقصد ضرر رساندن به تو...

عمریست که ما چشم به راه خودمانیمدر حسرت یک نیم نگاه خودمانیم...

کلبه ای می سازمپشت تنهایی شبزیر این سقف کبودکه به زیبایی پرو...

ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط