#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_5
☆داری با کی لج میکنی با ما یا خودت ؟بهتره بخوری تا ویکتور عصبی نشوده
(با صدای بلندی و بغض الودی به بوگوم توپید )
+ویکتور بره به جهنم مردک حرومزاده !
( بوگوم با سرعت خودش به پسر رسوند و دستش جلو دهنش رسوند )
☆ هی هی چته این جا پره بادیگارده یکیشون صدات بشنوه میزاره کف دست ویکتور اونوقت میبینی چه دردسری درست کردی !
+دستت بردار
(روی دست بوگوم با صدایی که حالا اروم شده بود زمزمه کرد ،دستش برداشت و خودش عقب کشید ).
☆از من گفتن بود نخوا که دردسر درست کنی ....
(از اتاق خارج شد )
2روز بعد
(امروز قرار بود این موش و گربه بازی بلاخره به دست جیهون تموم بشه ...... با صدای باز شدن در نگاهش بالا اومد و با جیهون بر خورد )
÷سلام رئیس جئون
$خب بگو بینم کاری تونستی بکنی ؟
÷معلومه که من ادم بد قولی نیستم رئیس 《نیشخند》
$خب ؟
÷کار خودشه
$عه چشم بسته غیب گفتی ؟
÷بیخیال مگه اعتماد نداری حالا که فهمیدیم کار کیه نمیخوای نوه ات نجات بدی رئیس جئون ؟!
$میریم سمت عمارت ویکتور !
(ماشین ها یکی یکی از عمارت خارج شدن و به عمارت ویکتور رفتن قبلا بادیگارد ها را خریده بودن پس وقتی رسیدن در ها باز شدن و داخل شدن )
(تهیونگ میدونست که بلاخره جیهون کار خودش میکنه پس چند روزی بود که همه چیز اماده کرده بود و حتی برای جیهون بپا گذاشته بود که هر وقت خواست کار خودش بکنه خبر داشته باشه الانم میدونست که هیون ووک با زیر دست هاش داخل عمارتشن )
(یونگی رفت کنار پنجره که با تعداد زیادی بادیگارد مواجه شد برگشت سمت تهیونگی که داشت میرفت طبق بالا )
%حالا میخوای چیکار کنی مافیای نمونه ؟《عصبی 》
-کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم 《لبخند خبیث》
(جونگکوک توی اتاق نشسته بود و به نقطه ای زل زده بود که تهیونگ با قیافه عصبی وارد شد )
-بلند شو 《عصبی》
+چی شده ؟《اروم و ترسیده 》
-میگم پاشو !《عصبی و داد》
(خودش سمت امگا قدم برداشت و بلندش کرد و کلت تمام مشکیش از کمرش باز کرد و زیر گلوی کوک گذاشت و بیرون اوردش ، از اتاق که خارج شدن که یونگی با دیدن اسلحه مصلح زیر گلو پسرک صداش بلند شد )
%داری چیکار میکنی ویکتور ؟《 عصبی 》
-دارم کاری که خیلی وقت پیش برنامه ریزی کرده بودیم امروز عملی میکنم !
(جونگکوک به حیاط برد که سریع اسلحه های بادیگارد ها روشون نشونه گرفته شد و صدای هیون ووک به گوششون رسید )
$داری چه غلطی میکنی ؟ولش کن !نکنه تو هم تو دار و دسته ی خنجر سرخ هایی ؟
-این جا دیگه نمیتونی دستور بدی !
$دارم میگم ولش کن مگر نه برات بد تموم میشه
-این جا دیگه اخر خطه برا من قرار نیست بد بشه !
(نگاهی روی بادیگاردها انداخت تعدادشون زیاد بود اون وسط چشمش به جیهون خورد که گلوله ای وسط پیشونیش زد ،خیالش راحت بود بادیگارد ها بدون اجازه هیون ووک شلیک نمیکردن جئون هم اونقدر احمق نبود که اول نوه اش به کشتن بده )
$داری چه غلطی میکنی ؟
-اول به این حرومی ها بگو از این جا گورشون گم کنن تا اول نوه ات بعد خودشون نمردن !
(اخر حرفش صداش بالا برد و عربده زد که جونگکوک از قبل بیشتر ترسید و هیون ووک برای حفظ جون جونگکوک همه را بیرون کرد که نگاهش از روی هیون ووک برداشته شد و به امگا که سپری جلوش کرده بود داد )
+ولم کن !
(و بعد تکونی خورد که صدای تهدید وار تهیونگ به گوشش رسید )
-کافیه حرکت کنی تا سر این ها را جلوت ببرم ،فهمیدی ؟
(امگا با حرف تهیونگ بیشتر از قبل ترسید ، میترسید که واقعا این کار انجام بده ؛ انگا از این که این همه ادم جلوش جون بدن میترسید پس حرکت نکرد و از ترسش حرفی هم نزد )
$خیلی خب بگو چی میخوای تا اون ولش کنی ؟
-جونتا !
(با حرف تهیونگ سکوت ترسناکی توی عمارت ساکن شد که بلاخره کسی تصمیم گرفت سکوت بشکنه )
+چی ؟
(جونگکوک که تا حالا حرفی نزده بود با ترس پرسید و بعد تموم شدن حرفش صدای هیون ووک هم اومد )
$چی میخوای ؟
-چی عجیبیه ؟مگه همین از پدرم نگرفتی !
$چی کار میخوای کنی ؟ میخوای انتقام 6سال پیش بگیری ؟
-هوم اره !هرچی نباشم زیر دست خودتم رئیس !
(این دفعه صدای جونگکوک جوابگو بود ).
+یعنی چی ولم کن !!!!!!
-خفه شو !
(اروم زیر گوش امگا زمزمه کرد که لرز خفیفی به بدنش افتاد )
$اون ولش کن هر چی بخوای بهت میدم
-فکر کنم گفتم چی میخوام !
(پیرمرد که تا حالا توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بود دستپاچه نگاهش روی یونگی افتاد )
$هی مین تو به این کیم لعنتی بگو از خر شیطون بیاد پایین کار دست خودم خودش نده !
(یونگی که خیالش راحت از همه چی بود تای ابروش بالا داد و جوری که صداش به پیر مرد برسه گفت )
%کیم ؟ نمیشناسم اگه بگی ویکتور شاید یادم بیاد !
(هیون ووک که از حرف یونگی حسابی جا خورده بود دوباره لب زد )
$چی داری میگی ؟
(این دفعه تهیونگ دوباره توجه ها را سمت خودش چرخوند )
#part_5
☆داری با کی لج میکنی با ما یا خودت ؟بهتره بخوری تا ویکتور عصبی نشوده
(با صدای بلندی و بغض الودی به بوگوم توپید )
+ویکتور بره به جهنم مردک حرومزاده !
( بوگوم با سرعت خودش به پسر رسوند و دستش جلو دهنش رسوند )
☆ هی هی چته این جا پره بادیگارده یکیشون صدات بشنوه میزاره کف دست ویکتور اونوقت میبینی چه دردسری درست کردی !
+دستت بردار
(روی دست بوگوم با صدایی که حالا اروم شده بود زمزمه کرد ،دستش برداشت و خودش عقب کشید ).
☆از من گفتن بود نخوا که دردسر درست کنی ....
(از اتاق خارج شد )
2روز بعد
(امروز قرار بود این موش و گربه بازی بلاخره به دست جیهون تموم بشه ...... با صدای باز شدن در نگاهش بالا اومد و با جیهون بر خورد )
÷سلام رئیس جئون
$خب بگو بینم کاری تونستی بکنی ؟
÷معلومه که من ادم بد قولی نیستم رئیس 《نیشخند》
$خب ؟
÷کار خودشه
$عه چشم بسته غیب گفتی ؟
÷بیخیال مگه اعتماد نداری حالا که فهمیدیم کار کیه نمیخوای نوه ات نجات بدی رئیس جئون ؟!
$میریم سمت عمارت ویکتور !
(ماشین ها یکی یکی از عمارت خارج شدن و به عمارت ویکتور رفتن قبلا بادیگارد ها را خریده بودن پس وقتی رسیدن در ها باز شدن و داخل شدن )
(تهیونگ میدونست که بلاخره جیهون کار خودش میکنه پس چند روزی بود که همه چیز اماده کرده بود و حتی برای جیهون بپا گذاشته بود که هر وقت خواست کار خودش بکنه خبر داشته باشه الانم میدونست که هیون ووک با زیر دست هاش داخل عمارتشن )
(یونگی رفت کنار پنجره که با تعداد زیادی بادیگارد مواجه شد برگشت سمت تهیونگی که داشت میرفت طبق بالا )
%حالا میخوای چیکار کنی مافیای نمونه ؟《عصبی 》
-کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم 《لبخند خبیث》
(جونگکوک توی اتاق نشسته بود و به نقطه ای زل زده بود که تهیونگ با قیافه عصبی وارد شد )
-بلند شو 《عصبی》
+چی شده ؟《اروم و ترسیده 》
-میگم پاشو !《عصبی و داد》
(خودش سمت امگا قدم برداشت و بلندش کرد و کلت تمام مشکیش از کمرش باز کرد و زیر گلوی کوک گذاشت و بیرون اوردش ، از اتاق که خارج شدن که یونگی با دیدن اسلحه مصلح زیر گلو پسرک صداش بلند شد )
%داری چیکار میکنی ویکتور ؟《 عصبی 》
-دارم کاری که خیلی وقت پیش برنامه ریزی کرده بودیم امروز عملی میکنم !
(جونگکوک به حیاط برد که سریع اسلحه های بادیگارد ها روشون نشونه گرفته شد و صدای هیون ووک به گوششون رسید )
$داری چه غلطی میکنی ؟ولش کن !نکنه تو هم تو دار و دسته ی خنجر سرخ هایی ؟
-این جا دیگه نمیتونی دستور بدی !
$دارم میگم ولش کن مگر نه برات بد تموم میشه
-این جا دیگه اخر خطه برا من قرار نیست بد بشه !
(نگاهی روی بادیگاردها انداخت تعدادشون زیاد بود اون وسط چشمش به جیهون خورد که گلوله ای وسط پیشونیش زد ،خیالش راحت بود بادیگارد ها بدون اجازه هیون ووک شلیک نمیکردن جئون هم اونقدر احمق نبود که اول نوه اش به کشتن بده )
$داری چه غلطی میکنی ؟
-اول به این حرومی ها بگو از این جا گورشون گم کنن تا اول نوه ات بعد خودشون نمردن !
(اخر حرفش صداش بالا برد و عربده زد که جونگکوک از قبل بیشتر ترسید و هیون ووک برای حفظ جون جونگکوک همه را بیرون کرد که نگاهش از روی هیون ووک برداشته شد و به امگا که سپری جلوش کرده بود داد )
+ولم کن !
(و بعد تکونی خورد که صدای تهدید وار تهیونگ به گوشش رسید )
-کافیه حرکت کنی تا سر این ها را جلوت ببرم ،فهمیدی ؟
(امگا با حرف تهیونگ بیشتر از قبل ترسید ، میترسید که واقعا این کار انجام بده ؛ انگا از این که این همه ادم جلوش جون بدن میترسید پس حرکت نکرد و از ترسش حرفی هم نزد )
$خیلی خب بگو چی میخوای تا اون ولش کنی ؟
-جونتا !
(با حرف تهیونگ سکوت ترسناکی توی عمارت ساکن شد که بلاخره کسی تصمیم گرفت سکوت بشکنه )
+چی ؟
(جونگکوک که تا حالا حرفی نزده بود با ترس پرسید و بعد تموم شدن حرفش صدای هیون ووک هم اومد )
$چی میخوای ؟
-چی عجیبیه ؟مگه همین از پدرم نگرفتی !
$چی کار میخوای کنی ؟ میخوای انتقام 6سال پیش بگیری ؟
-هوم اره !هرچی نباشم زیر دست خودتم رئیس !
(این دفعه صدای جونگکوک جوابگو بود ).
+یعنی چی ولم کن !!!!!!
-خفه شو !
(اروم زیر گوش امگا زمزمه کرد که لرز خفیفی به بدنش افتاد )
$اون ولش کن هر چی بخوای بهت میدم
-فکر کنم گفتم چی میخوام !
(پیرمرد که تا حالا توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بود دستپاچه نگاهش روی یونگی افتاد )
$هی مین تو به این کیم لعنتی بگو از خر شیطون بیاد پایین کار دست خودم خودش نده !
(یونگی که خیالش راحت از همه چی بود تای ابروش بالا داد و جوری که صداش به پیر مرد برسه گفت )
%کیم ؟ نمیشناسم اگه بگی ویکتور شاید یادم بیاد !
(هیون ووک که از حرف یونگی حسابی جا خورده بود دوباره لب زد )
$چی داری میگی ؟
(این دفعه تهیونگ دوباره توجه ها را سمت خودش چرخوند )
- ۱۱۷
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط