#P𝗔R𝗧 : 98

#P𝗔R𝗧 : 98
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

قبل اینکه جونگکوک حتی یک قدم نزدیک بشه، لارا به راه افتاد.

تاکسی گرفت...
نه با خیال راحت، نه با برنامه؛
با یک تصمیمِ بی‌رحم.

توی ذهنش فقط یک چیز بود:

+دیگه نباید ببینمش

---

تاکسی حرکت کرد.
شیشه‌های ماشین لرزشِ خیابون رو منعکس می‌کردن.
چراغ‌ها، لکه‌های رنگی بودن روی صورت بی‌جونِ لارا.

نیم ساعت گذشت...
اما برای لارا، مثل یک عمر بود.

هر چند ثانیه، دلش می‌خواست برگرده و چک کنه آیا جونگکوک هنوز پشت سرشه یا نه.
اما هر بار که به ذهنش رجوع می‌کرد، یک تصویر می‌اومد:

+این بار، این بار جایی برای برگشت نیست.

وقتی رسید، پول رو سریع اینترنتی حساب کرد.
تجربه‌ی لمس “مرز” و “فرار” توی زندگیش عجیب بود.

لارا از ماشین پیاده شد.
جلوی در، وایساد.
زینگِ خونه بزرگ جونهی رو زد.

صدای زنگ، توی شب می‌پیچید...
ولی جواب، هر لحظه دیرتر می‌شد.

همین دیر شدن، لارا رو داغ‌تر می‌کرد.

و بعد—

در باز شد.

جونهی جلوی در ظاهر شد.
چشم‌هاش از دیدن لارا، سریع متوجه چیزی شد که باید متوجه می‌شد
نه فقط ترس...
نه فقط گریه...
یک جور شکست.

جونهی بدون حرف دو قدم جلو اومد و لارا رو محکم بغل کرد.

بغلش گرم بود،
اما گرمی‌اش جلوی دلِ لارا رو نمی‌گرفت.

لارا خودش رو ول کرد...
انگار تمام بدنش فقط دنبال یک دیوار امن بود.

چند ثانیه که گذشت، جونهی آروم آروم از هم جدا شد.
دستاش رو روی شونه‌های لارا گذاشت و با نگرانی گفت:چه بلایی سرت اومده؟

لارا نتونست اول جواب بده.

فقط نفسش رو با گریه قاطی کرد.

سپس، خیلی آهسته گفت:خونه سراغ داری توش بمونم؟

جونهی با تعجب ابروهاش رو بالا برد.

جونهی:برای چیته؟پیش من بمون..تا هروقت که دلت میخواد میتونی اینجا بمونی

لارا نگاهش رو پایین انداخت.
بعد، مثل کسی که تصمیم گرفته دیر نشده هنوز... همه چیز رو با خودش ببره توی دل دیگری.

لارا دهن باز کرد..
همه چیز رو گفت.

از اینکه پلیس‌ها ریختن داخل،
از دستبندها،
از بردن جنازه‌ها،
از جمله‌ی جونگ هو،
از اینکه چرا جونگکوک چنین چیزی می‌خواد،
و از اینکه لارا دیگر تحمل حتی دیدنِ یک ثانیه از اون نگاه رو نداره.

هر جمله که می‌گفت، انگار یک تکه از قلبش از سینه‌اش جدا می‌شد و روی زمین می‌افتاد.

جونهی شوکه به لارا زل زده بود.
نگاهش بین حیرت و ترس رفت‌وآمد می‌کرد.

تا وقتی لارا حرف‌هاش تموم شد، سکوتی سنگین افتاد.

جونهی آهسته گفت:پشمام... بیا بریم تو...یه فکری میکنیم.

لارا با تکون سر تایید کرد.
اما حتی همین تکون هم انگار با درد همراه بود.

---

داخل خونه، همه چیز عادی بود
چراغ، دیوار، سکوت.

اما برای لارا عادی نبود.
عادی‌ترین چیز دنیا در لحظه‌ی ترس، توی چشم آدم تبدیل می‌شد به زندان.

جونهی نشست کنار لارا.
دستش رو گرفت.

جونهی:اگه اون از طریق گوشی دنبالت می‌گیره چی؟

لارا بی‌درنگ سرش رو تکون داد.

+من نمی‌خوام دیگه پیدام کنه... هیچوقت.

جونهی به سرعت فکر کرد.
بعد با تصمیم گفت:گوشی‌ای که جونگکوک برات خریده... باید نابودش کنیم.
همین امشب.

لارا با ناباوری اما با قطعیت نگاه کرد.

+اون گوشی... تنها راهشه

جونهی گوشی رو برد...
لارا چشم‌هاش رو بست.

نه برای اینکه نخواست صحنه رو ببینه.
برای اینکه از شدت ترس، مغزش توان دیدنِ لحظه‌ی شکست رو نداشت.

صدای شکستن گوشی... کوتاه بود.
اما در ذهن لارا مثل صدای شکستنِ امید بلند شد.

با هر تکه که می‌افتاد، یک قسمت از نگرانی‌های لارا هم می‌رفت...
نه اینکه کامل از بین بره...
فقط کمتر بشه.

...

تقریبا یه چندپارت مونده به پایانش
بخاطر امتحانام خیلی یهویی نوشتم شرمنده اگه بد شد
رمان بعدی قانون نیوتونِ که بعد امتحانات خرداد مینویسمش.
دیدگاه ها (۲۵)

#P𝗔R𝗧 : 97#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#PART: 96#CHAPTER 2 〖Creepy Love〗 عشقِ ترسناک ✦.............

#P𝗔R𝗧 : 86#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط