𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹
𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹
_بخش اول_
بعضی چیزها در حوزه اختیار ما هستند و برخی چیزها از این قلمرو خارجند.و اگر اندکی ذکاوت داشته باشیم انرژیمان را صرف اموری میکنیم که در اختیار ما هستند_اپیکتتوس_
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
باقی تابستان عجیب و محیرالعقول طی میشود.ماه گذشته از اینکه یک پرتقال را به سمت خودم کشیده بودم هیجان زده بودم امادر این تابستان کارهای عجیب دیگری انجام داده ام.با مکس بر جارو سوار شدیم.بعد مکس به من یاد داد جارو را کنترل کنم و اجسام را از جایشان بلند کنم.یک کار عجیب دیگر انجام میدهم که به گفته آلیس در بین اسمیتها فقط من و مادرم توانایی اش را داشتیم.روزی که یک پرنده با بال شکسته توی ایوان افتاد به محض اینکه آن را بر داشتم تا به خانه ببرم دوباره خط طلایی را دیدم.پشت چشمم میرقصید و ورجه وورجه میکرد تا بگیرمش و وقتی به آن رسیدم بال پرنده ناگهان صاف شد و به پرواز درآمد.در شروع سال تحصیلی همراه مکس به ایستگاه قطار آمدیم.به دستور مکس به سمت دیوار آجری بین سکوی نه و ده میدویم اما ناباورانه مغزمان کف ایستگاه پخش نمیشود و فضایی جدید،جادوگران ردا به تن و قطاری قرمز رنگ جلویمان پدید می آیند!"من از دیوار رد شدم!"
مکس سر تکان میدهد"فکر کردم تو این چند ماه به اندازه کافی واسه این ماجرا آمادت کردم"
دارم از ذوق بال در می آورم"وای خدایا اینجا عالیه!"
مکس انگار که اصلاً چیز جالبی ندیده باشد،بیخیال لبخند میزند"کجاشو دیدی"
من همچنان هیجان زده ام"اگه جادوگر نبودم باید با زندگیم چیکار میکردم!"
مکس بی تفاوت جواب میدهد"ری هم پدرت هم مادرت جادوگر بودن.تو در هر شرایطی جادوگر بودی.قانون اول سر به سر سال بالایی ها نذار.اونا عوضین."
درحال تماشا کردن اطراف هستم پس حواس پرت جواب میدهم"خوشحالم که اعتراف میکنی عوضی هستی"
مکس هنوز هم بی تفاوت است"نمک نریز.قانون دوم بعد از خاموشی خوابگاه باش.قانون سوم هر مشکلی که بود،بدون تعارف هر مشکلی؛اول به من میگی"
چشم از اطراف ایستگاه برمیدارم"داری به من دستور میدی ماکسیموس اسمیت؟"
مکس تصحیح میکند"نه.دارم ازت محافظت میکنم"
با لحنی که سعی دارم قابل اعتماد باشد جواب میدهم"حواسم به خودم هست.سعی میکنم قوانین رو هم رعایت کنم.برو پیش رفیقات.هاگوارتز میبینمت برادر"
مکس دست روی شانه ام میگذارد"مراقب باش ری خب؟"
به او اطمینان میدهم"از پس خودم برمیام مکس."
مکس در آغوشم میکشد"قبل از تعیین گروه پیدات میکنم"
لبخند میزنم و بین جمعیت داخل قطار میچپم
یک کوپه خالی پیدا میکنم و وسایلم را جاگیر میکنم و مینشینم و پرده کرکره ای پنجره را بالا میدهم"دارم میام هاگوارتز"
_بخش اول_
بعضی چیزها در حوزه اختیار ما هستند و برخی چیزها از این قلمرو خارجند.و اگر اندکی ذکاوت داشته باشیم انرژیمان را صرف اموری میکنیم که در اختیار ما هستند_اپیکتتوس_
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
باقی تابستان عجیب و محیرالعقول طی میشود.ماه گذشته از اینکه یک پرتقال را به سمت خودم کشیده بودم هیجان زده بودم امادر این تابستان کارهای عجیب دیگری انجام داده ام.با مکس بر جارو سوار شدیم.بعد مکس به من یاد داد جارو را کنترل کنم و اجسام را از جایشان بلند کنم.یک کار عجیب دیگر انجام میدهم که به گفته آلیس در بین اسمیتها فقط من و مادرم توانایی اش را داشتیم.روزی که یک پرنده با بال شکسته توی ایوان افتاد به محض اینکه آن را بر داشتم تا به خانه ببرم دوباره خط طلایی را دیدم.پشت چشمم میرقصید و ورجه وورجه میکرد تا بگیرمش و وقتی به آن رسیدم بال پرنده ناگهان صاف شد و به پرواز درآمد.در شروع سال تحصیلی همراه مکس به ایستگاه قطار آمدیم.به دستور مکس به سمت دیوار آجری بین سکوی نه و ده میدویم اما ناباورانه مغزمان کف ایستگاه پخش نمیشود و فضایی جدید،جادوگران ردا به تن و قطاری قرمز رنگ جلویمان پدید می آیند!"من از دیوار رد شدم!"
مکس سر تکان میدهد"فکر کردم تو این چند ماه به اندازه کافی واسه این ماجرا آمادت کردم"
دارم از ذوق بال در می آورم"وای خدایا اینجا عالیه!"
مکس انگار که اصلاً چیز جالبی ندیده باشد،بیخیال لبخند میزند"کجاشو دیدی"
من همچنان هیجان زده ام"اگه جادوگر نبودم باید با زندگیم چیکار میکردم!"
مکس بی تفاوت جواب میدهد"ری هم پدرت هم مادرت جادوگر بودن.تو در هر شرایطی جادوگر بودی.قانون اول سر به سر سال بالایی ها نذار.اونا عوضین."
درحال تماشا کردن اطراف هستم پس حواس پرت جواب میدهم"خوشحالم که اعتراف میکنی عوضی هستی"
مکس هنوز هم بی تفاوت است"نمک نریز.قانون دوم بعد از خاموشی خوابگاه باش.قانون سوم هر مشکلی که بود،بدون تعارف هر مشکلی؛اول به من میگی"
چشم از اطراف ایستگاه برمیدارم"داری به من دستور میدی ماکسیموس اسمیت؟"
مکس تصحیح میکند"نه.دارم ازت محافظت میکنم"
با لحنی که سعی دارم قابل اعتماد باشد جواب میدهم"حواسم به خودم هست.سعی میکنم قوانین رو هم رعایت کنم.برو پیش رفیقات.هاگوارتز میبینمت برادر"
مکس دست روی شانه ام میگذارد"مراقب باش ری خب؟"
به او اطمینان میدهم"از پس خودم برمیام مکس."
مکس در آغوشم میکشد"قبل از تعیین گروه پیدات میکنم"
لبخند میزنم و بین جمعیت داخل قطار میچپم
یک کوپه خالی پیدا میکنم و وسایلم را جاگیر میکنم و مینشینم و پرده کرکره ای پنجره را بالا میدهم"دارم میام هاگوارتز"
- ۱۸۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط