رمان نیما
رمان نیما
ات: دخترم تو توی شکمم هستی اما بابات نمیدونه چون ما به اجبار ازدواج کردیم همش از من کار میکشه چون..
نیما: برو غذا درست کن منو دوست دخترم ملیکا گشنمونه
ات: باشه الان میام
نیما رفت اما دل ات شکسته بود او هر روز باید کار میکرد چون کسی رو نداشت به طبقه ی پایین رفت
ملیکا: به به خانم ات امروز باید برام مرغ فر درست کنی بدو
ات: چرا به خدمتکارا نمیگین
ملیکا: خفه شو برو غذا درست کن جنده
«پایان»
بچه ها من قصد توهین ندارم این فقط رمانه
برای پارت بعد 10تا کامنت5تا لایک
ات: دخترم تو توی شکمم هستی اما بابات نمیدونه چون ما به اجبار ازدواج کردیم همش از من کار میکشه چون..
نیما: برو غذا درست کن منو دوست دخترم ملیکا گشنمونه
ات: باشه الان میام
نیما رفت اما دل ات شکسته بود او هر روز باید کار میکرد چون کسی رو نداشت به طبقه ی پایین رفت
ملیکا: به به خانم ات امروز باید برام مرغ فر درست کنی بدو
ات: چرا به خدمتکارا نمیگین
ملیکا: خفه شو برو غذا درست کن جنده
«پایان»
بچه ها من قصد توهین ندارم این فقط رمانه
برای پارت بعد 10تا کامنت5تا لایک
- ۸۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط