بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۱۰
چهرهی آوا برای چند لحظه رنگ باخت.
گوشی را بدون حرف به سمت جونگ کوک گرفت.
جونگ کوک تصویر را دید.
خانهاش...
عکس تازه گرفته شده بود.
چراغ اتاق پذیرایی هنوز روشن بود.
یعنی...
کسی همان حالا آنجا بوده است.
فکش از شدت عصبانیت منقبض شد.
«باید بریم.»
آوا سریع کلاه ایمنیاش را برداشت.
«نه... شاید تله باشه.»
جونگ کوک با قاطعیت گفت:
«اگه کسی وارد خونهم شده باشه، نمیتونم بیتفاوت باشم.»
...
چند دقیقه بعد...
ماشین مشکی جونگ کوک و موتور آوا وارد خیابان محل زندگی جونگ کوک شدند.
همهجا ساکت بود.
نه خبری از پلیس بود.
نه از ماشینهای مشکی.
همین سکوت، از هر چیزی ترسناکتر بود.
جونگ کوک آرام از ماشین پیاده شد.
دستش روی اسلحه بود.
آوا هم بیصدا پشت سرش حرکت کرد.
درِ خانه نیمهباز بود.
جونگ کوک با احتیاط وارد شد.
همهچیز سر جایش بود.
مبلها...
کتابخانه...
حتی فنجان قهوهای که صبح روی میز گذاشته بود.
اما روی میز، یک جعبهی مشکی قرار داشت.
جونگ کوک آرام به آن نزدیک شد.
آوا زیر لب گفت:
«دست نزن...»
جونگ کوک درِ جعبه را باز کرد.
داخلش فقط یک ساعت مچی قدیمی بود.
جونگ کوک همان لحظه خشکش زد.
نگاهش روی ساعت قفل شد.
آوا متوجه تغییر چهرهاش شد.
«این چیه؟»
جونگ کوک به سختی گفت:
«این... متعلق به پدرمه.»
«مگه...»
«پنج سال پیش، بعد از مرگش گم شد.»
آوا با ناباوری به ساعت نگاه کرد.
اگر ساعت اینجا بود...
یعنی کسی به گذشتهی جونگ کوک دسترسی داشت.
در همان لحظه، صدای بوق کوتاه لپتاپ روی میز بلند شد.
جونگ کوک سریع آن را باز کرد.
صفحه بهصورت خودکار روشن شد.
فقط یک فایل وجود داشت.
نام فایل:
PLAYER 02
جونگ کوک اخم کرد.
«پلیر... دو؟»
آوا آرام زمزمه کرد:
«پس تو هم یکی از بازیکنهایی...»
جونگ کوک به او نگاه کرد.
«منظورت چیه؟»
اما قبل از اینکه آوا جواب بدهد...
چراغهای خانه ناگهان خاموش شدند.
تمام ساختمان در تاریکی فرو رفت.
و از طبقهی بالا...
صدای آرام قدمهای یک نفر به گوش رسید.
کسی...
داخل خانه بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۰
چهرهی آوا برای چند لحظه رنگ باخت.
گوشی را بدون حرف به سمت جونگ کوک گرفت.
جونگ کوک تصویر را دید.
خانهاش...
عکس تازه گرفته شده بود.
چراغ اتاق پذیرایی هنوز روشن بود.
یعنی...
کسی همان حالا آنجا بوده است.
فکش از شدت عصبانیت منقبض شد.
«باید بریم.»
آوا سریع کلاه ایمنیاش را برداشت.
«نه... شاید تله باشه.»
جونگ کوک با قاطعیت گفت:
«اگه کسی وارد خونهم شده باشه، نمیتونم بیتفاوت باشم.»
...
چند دقیقه بعد...
ماشین مشکی جونگ کوک و موتور آوا وارد خیابان محل زندگی جونگ کوک شدند.
همهجا ساکت بود.
نه خبری از پلیس بود.
نه از ماشینهای مشکی.
همین سکوت، از هر چیزی ترسناکتر بود.
جونگ کوک آرام از ماشین پیاده شد.
دستش روی اسلحه بود.
آوا هم بیصدا پشت سرش حرکت کرد.
درِ خانه نیمهباز بود.
جونگ کوک با احتیاط وارد شد.
همهچیز سر جایش بود.
مبلها...
کتابخانه...
حتی فنجان قهوهای که صبح روی میز گذاشته بود.
اما روی میز، یک جعبهی مشکی قرار داشت.
جونگ کوک آرام به آن نزدیک شد.
آوا زیر لب گفت:
«دست نزن...»
جونگ کوک درِ جعبه را باز کرد.
داخلش فقط یک ساعت مچی قدیمی بود.
جونگ کوک همان لحظه خشکش زد.
نگاهش روی ساعت قفل شد.
آوا متوجه تغییر چهرهاش شد.
«این چیه؟»
جونگ کوک به سختی گفت:
«این... متعلق به پدرمه.»
«مگه...»
«پنج سال پیش، بعد از مرگش گم شد.»
آوا با ناباوری به ساعت نگاه کرد.
اگر ساعت اینجا بود...
یعنی کسی به گذشتهی جونگ کوک دسترسی داشت.
در همان لحظه، صدای بوق کوتاه لپتاپ روی میز بلند شد.
جونگ کوک سریع آن را باز کرد.
صفحه بهصورت خودکار روشن شد.
فقط یک فایل وجود داشت.
نام فایل:
PLAYER 02
جونگ کوک اخم کرد.
«پلیر... دو؟»
آوا آرام زمزمه کرد:
«پس تو هم یکی از بازیکنهایی...»
جونگ کوک به او نگاه کرد.
«منظورت چیه؟»
اما قبل از اینکه آوا جواب بدهد...
چراغهای خانه ناگهان خاموش شدند.
تمام ساختمان در تاریکی فرو رفت.
و از طبقهی بالا...
صدای آرام قدمهای یک نفر به گوش رسید.
کسی...
داخل خانه بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۶۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط