تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افقها،‌ علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی‌ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه، قرعه‌ی قسمت به غم زدم
دیدگاه ها (۳)

ابری نبود و نیست بیا و ببار! نیستاینجا کسی برای دلم غمگسار ن...

دستِ خودم که نیست دلم تنگ میشوداز بی بهانگی ست... دلم تنگ می...

رد شده از پوستین شب فشنگی خیره سرخورده بر پیشانی ام بخت پلنگ...

زیرِ باران بوسه بازی هایمان یادش بخیر قصه یِ مهمان نوازی های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط