هوای شب خفهکننده بود یونگی کنارم راه میرفت سکوتش از همیشه سنگینتر بود
𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕
𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁹
---
هوای شب خفهکننده بود. یونگی کنارم راه میرفت. سکوتش از همیشه سنگینتر بود.
«چی شده؟ چرا هیچی نمیگی؟»
_ «چون الان وقت حرف زدن نیست، سو جین. وقت فکر کردنه.»
اون اسم، "سو جین"، هر بار که صداش میزد یه تیکهی دیگه از هانا رو توی تاریکی گم میکردم. داشتم تبدیل میشدم. نه فقط به یه جاسوس... بلکه به کسی که دیگه نمیدونست کیه.
به عمارت برگشتیم. یونگی مستقیم رفت توی دفترش. صداش بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد:
_ «بشین. باید بدونی که اون مرد هنوز مشکوکه. امشب فقط امتحان اول بود.»
«پس... قراره برگردم؟»
_ «آره. و این بار، تنها.»
قلبم ریخت.
«تو نمیای؟»
_ «نه. تو باید یاد بگیری شکارچی بودن یعنی چی. من همیشه پشتت نیستم.»
چشمامو بستم. نفسمو گرفتم. بعد از چند ثانیه، گفتم:
«باشه. فقط بگو... اگه لو رفتم، قراره منو حذف کنی؟»
سکوت.
بعد صداش، آروم اما مثل زهر:
_ «نه. چون اگه لو بری، خودشون این کارو میکنن. من فقط تماشا میکنم.»
نگاهش کردم. برای لحظهای، دیگه شبیه اون مرد خونسرد نبود. بیشتر شبیه یه گرگ زخمی بود که فقط بلده گاز بگیره.
«تو واقعاً هیچوقت به کسی اعتماد نمیکنی، درسته؟»
_ «نه. چون آدمی که اعتماد کنه، یا احمقه... یا مرده.»
رفتم. بیهیچ حرفی. توی راهرو، تنها. با اسم جدید، نقشی جدید... و یه دنیا دشمن که فقط منتظرن یه اشتباه ازم ببینن.
و من... دیگه جایی برای اشتباه نداشتم.
---
𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁹
---
هوای شب خفهکننده بود. یونگی کنارم راه میرفت. سکوتش از همیشه سنگینتر بود.
«چی شده؟ چرا هیچی نمیگی؟»
_ «چون الان وقت حرف زدن نیست، سو جین. وقت فکر کردنه.»
اون اسم، "سو جین"، هر بار که صداش میزد یه تیکهی دیگه از هانا رو توی تاریکی گم میکردم. داشتم تبدیل میشدم. نه فقط به یه جاسوس... بلکه به کسی که دیگه نمیدونست کیه.
به عمارت برگشتیم. یونگی مستقیم رفت توی دفترش. صداش بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد:
_ «بشین. باید بدونی که اون مرد هنوز مشکوکه. امشب فقط امتحان اول بود.»
«پس... قراره برگردم؟»
_ «آره. و این بار، تنها.»
قلبم ریخت.
«تو نمیای؟»
_ «نه. تو باید یاد بگیری شکارچی بودن یعنی چی. من همیشه پشتت نیستم.»
چشمامو بستم. نفسمو گرفتم. بعد از چند ثانیه، گفتم:
«باشه. فقط بگو... اگه لو رفتم، قراره منو حذف کنی؟»
سکوت.
بعد صداش، آروم اما مثل زهر:
_ «نه. چون اگه لو بری، خودشون این کارو میکنن. من فقط تماشا میکنم.»
نگاهش کردم. برای لحظهای، دیگه شبیه اون مرد خونسرد نبود. بیشتر شبیه یه گرگ زخمی بود که فقط بلده گاز بگیره.
«تو واقعاً هیچوقت به کسی اعتماد نمیکنی، درسته؟»
_ «نه. چون آدمی که اعتماد کنه، یا احمقه... یا مرده.»
رفتم. بیهیچ حرفی. توی راهرو، تنها. با اسم جدید، نقشی جدید... و یه دنیا دشمن که فقط منتظرن یه اشتباه ازم ببینن.
و من... دیگه جایی برای اشتباه نداشتم.
---
- ۲.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط