🌸 رمان ساکورا اسکول

🌸 رمان ساکورا اسکول

👻 پیام ساعت ۳:۳۳

قسمت پنجم

چراغ‌های کلاس موسیقی دوباره خاموش شدند.

ساکورا از ترس حتی نمی‌توانست نفس بکشد.

چند ثانیه بعد، چراغ‌ها روشن شدند.

رِی هنوز روبه‌رویش ایستاده بود، اما چشمانش دوباره عادی شده بودند.

ساکورا با صدایی لرزان گفت:

«تو... واقعاً کی هستی؟»

رِی سرش را پایین انداخت.

«من سال‌ها پیش دانش‌آموز همین مدرسه بودم... همون شبی که هاروه ناپدید شد، من هم مُردم.»

اشک در چشمان ساکورا جمع شد.

«پس... تو یک روحی؟»

رِی آرام سرش را تکان داد.

«من اینجا موندم تا نذارم هاروه افراد دیگه رو قربانی کنه. اما هر شب که ساعت ۳:۳۳ می‌شه، قدرتش بیشتر می‌شه.»

ناگهان صدای خنده‌ای ترسناک در کلاس پیچید.

پنجره‌ها با شدت باز شدند و باد سردی وزید.

هاروه از تاریکی بیرون آمد.

لبخند ترسناکی زد و گفت:

«دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه نجاتت بده، ساکورا...»

رِی جلوی ساکورا ایستاد و دستش را گرفت.

«فرار کن! من جلوی اون رو می‌گیرم!»

اما ساکورا دست رِی را رها نکرد.

با چشمانی اشک‌آلود گفت:

«نه... این بار با هم می‌جنگیم.»

در همان لحظه، تمام چراغ‌های مدرسه خاموش شدند...

و صدای زنگ مدرسه، در نیمه‌شب، به صدا درآمد.

[ادامه دارد...]

پایان قسمت پنجم
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت چهارمصبح روز بعد، سا...

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت سومساکورا با وحشت چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط