شکلات تلخ من p
شکلات تلخ من 🍫(p13)
در حمومه رو باز کرد با دیدن جنازهی بی جون ا.ت شوک شده سریع ا.ت رو براید اسلاید بغلش گرفته از عمارت سریع خارج شد ا.ت رو تو ماشین گذاشته با سرعت حرکت میکرد به بیمارستان رسید خودش نمی دونست چطور به بیمارستان رسید سریع دکتر و پرستار ها رو خبر کرد توضیح داده چیشده دکتر زخم ا.ت رو پانسمان کرد آخر کارش رفته بیرون تا دربارهی بیماریش صحبت کنه پاش رو از اتاق ا.ت بیرون گذاشته به جونگکوک گفت بیاد اتاقش جونگکوک نمی دونسته دکتر میخواد چی بگه پس سریع رفت تو اتاق دکتر تا بیبنه چی میگه دکتر شروع کرد به توضیح دادم بیماری مازوخیسم اونجا بود که جونگکوک شوک شده و برنامه لیست کارهای خوراک هارو داروهارو گرفته تا برای ا.ت بگیر همینجوری جونگکوک همه رو گرفته رفت سمت اتاق ا.ت دید هنوز بیهوشه پس کنارش نشسته دستشو گرفته گریه کرد خودش نمی دونسته بهش میگن عشق درنگاه اول یا نه ولی اون عاشق ا.ت شده بود اکه دیر میرسید می تونسته دخترکش رو تو بغل بگیر یا نه با این فکر گریه کرد
نمی دونست چطور خوابش گرفته چشماشو بست خوابید فردای همون صبح ا.ت با احساس سنگینی دستش بیدار شد نگاه کرد جونگکوک بغل تختش خوابید یه ساعت بهش خیر شده دستشو برداشت گذاشته روی سر جونگکوک همینجوری نوازش میکرد دستشو برداشت تا راهت بخوابه پتو رو از خودش برداشت انداخته رو جونگکوک اونم دوباره به خواب رفت در کنار جونگکوک...
[ادامه دارد]🙃✨️
در حمومه رو باز کرد با دیدن جنازهی بی جون ا.ت شوک شده سریع ا.ت رو براید اسلاید بغلش گرفته از عمارت سریع خارج شد ا.ت رو تو ماشین گذاشته با سرعت حرکت میکرد به بیمارستان رسید خودش نمی دونست چطور به بیمارستان رسید سریع دکتر و پرستار ها رو خبر کرد توضیح داده چیشده دکتر زخم ا.ت رو پانسمان کرد آخر کارش رفته بیرون تا دربارهی بیماریش صحبت کنه پاش رو از اتاق ا.ت بیرون گذاشته به جونگکوک گفت بیاد اتاقش جونگکوک نمی دونسته دکتر میخواد چی بگه پس سریع رفت تو اتاق دکتر تا بیبنه چی میگه دکتر شروع کرد به توضیح دادم بیماری مازوخیسم اونجا بود که جونگکوک شوک شده و برنامه لیست کارهای خوراک هارو داروهارو گرفته تا برای ا.ت بگیر همینجوری جونگکوک همه رو گرفته رفت سمت اتاق ا.ت دید هنوز بیهوشه پس کنارش نشسته دستشو گرفته گریه کرد خودش نمی دونسته بهش میگن عشق درنگاه اول یا نه ولی اون عاشق ا.ت شده بود اکه دیر میرسید می تونسته دخترکش رو تو بغل بگیر یا نه با این فکر گریه کرد
نمی دونست چطور خوابش گرفته چشماشو بست خوابید فردای همون صبح ا.ت با احساس سنگینی دستش بیدار شد نگاه کرد جونگکوک بغل تختش خوابید یه ساعت بهش خیر شده دستشو برداشت گذاشته روی سر جونگکوک همینجوری نوازش میکرد دستشو برداشت تا راهت بخوابه پتو رو از خودش برداشت انداخته رو جونگکوک اونم دوباره به خواب رفت در کنار جونگکوک...
[ادامه دارد]🙃✨️
- ۱۶.۸k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط