«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۱۴

غروب همان روز، درست وقتی اعضا آخرین تمرین را تمام کرده بودند، گوشی جونگکوک روی میز لرزید.

او نگاهی به صفحه انداخت و لبخند زد.
ـ «باباست...»

تماس را وصل کرد.
چند دقیقه فقط گوش داد و در آخر گفت:
ـ «باشه، حتماً میایم.»

همین که تماس تمام شد، جین با کنجکاوی پرسید:
ـ «چی شده؟»

جونگکوک بطری آب را برداشت و گفت:
ـ «بابا گفته جمعه شب همه خونه باشیم... یه خبر مهم داره.»

هوبی با خنده گفت:
ـ «نکنه دوباره می‌خواد ما رو مجبور کنه دسته‌جمعی باغبونی کنیم؟»

همه خندیدند.
اما تهیونگ با شیطنت گفت:
ـ «من حس می‌کنم این دفعه یه اتفاق بزرگ قراره بیفته.»

هایون که مشغول جمع کردن وسایلش بود، ناخودآگاه مکث کرد.
او هم دعوت شده بود.
اما هنوز نمی‌دانست قرار است چه چیزی اعلام شود.

---

جمعه شب...

خانه بزرگ خانواده جئون، از همیشه شلوغ‌تر بود.

میز شام با گل‌های سفید و شمع‌های کوچک تزئین شده بود.
همه لباس‌های رسمی پوشیده بودند.
هایون کنار مادرش نشست و با لبخند به اطراف نگاه کرد.

چند دقیقه بعد، جونگ‌هو از جایش بلند شد.

با قاشق آرام به لیوان ضربه زد تا سکوت برقرار شود.

همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.

او دست سو هی‌جو را گرفت و با لبخند گفت:

«اول از همه، از اینکه امشب کنار ما هستید، ممنونم.»

بعد چند لحظه مکث کرد.

«می‌خوام خبر مهمی رو با خانواده‌ام در میون بذارم...»

سو هی‌جو با لبخند به او نگاه می‌کرد.

جونگ‌هو ادامه داد:

«من و سو هی... تصمیم گرفتیم ماه آینده ازدواج کنیم.»

برای چند ثانیه سکوت برقرار شد...

بعد ناگهان جین با ذوق شروع به دست زدن کرد.

ـ «تبریک بابا!»

بقیه اعضا هم با لبخند بلند شدند و یکی‌یکی به آن دو تبریک گفتند.

هایون هم با چشمانی پر از اشک، مادرش را در آغوش گرفت.

ـ «بالاخره خوشحال شدی...»

سو هی‌جو آرام در گوش دخترش گفت:

ـ «این خوشحالی بدون تو کامل نمی‌شد.»

در همان لحظه، جونگ‌هو رو به همه کرد و گفت:

«از امروز، هایون فقط دختر سو هی نیست...»

لبخندش عمیق‌تر شد.

«اون از این به بعد، دختر خانواده جئون هم هست.»

همه با لبخند به هایون نگاه کردند.

جین جلو آمد و گفت:

ـ «از الان رسماً خواهر کوچولوی ما شدی!»

هوبی با خنده گفت:

ـ «پس دیگه حق نداری از جمع‌های خانوادگی فرار کنی!»

همه خندیدند...

همه...

به جز دو نفر.

جونگکوک و هایون.

هر دو لبخند می‌زدند...

اما ته دلشان، احساسی عجیب و ناشناخته شکل گرفته بود.

احساسی که نه می‌شد انکارش کرد...

و نه اجازه داشتند به زبان بیاورند.

ادامه دارد...

آیا «خواهر خانواده جئون» شدن، احساسی را که آرام‌آرام بین هایون و جونگکوک شکل می‌گرفت، از بین می‌برد... یا فقط آن را پیچیده‌تر می‌کرد؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۵)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۱۵ دو روز از اعلام خب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۱۶ صبح روز بعد، هایون...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۳ صبح روز بعد، هایو...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۲ صدای خنده اعضا، ف...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۱ غروب روز بعد... ه...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۰ سه روز، سریع‌تر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط