بی می

ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﺎ ﺭﻧﮓِ ﭼﺸﻤﺖ بی ﻗـﺮﺍﺭﻡ میﮐﻨﺪ
ﻭﺍﺭﺩِ ﺩﻧﯿـﺎئی ﺍﺯ ﻓﺼﻞِ ﺑﻬــﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ

ﻋﻤﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﻫﺎی ﺩﻭﺭﻡ می ﺑَﺮﺩ
از لبِ ساحل به دریا ﺭﻫﺴﭙﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ

ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻟﻢ می ﮔﺮﯾﺰی ﺗﺎ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺖ ﺷﻮﻡ
ﻏﯿﺒﺘﺖ ﻫـﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ


ﺑﺎﻓﻪ ی ﺯﻟﻔﺖ ﮐﺘﺎبی ﺍﺯ ﻏﺰﻟﻬﺎ می ﺷﻮﺩ
بی ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺯ ﺷﻌﺮﻫﺎی بی ﺷﻤﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ

ﺳﺮخی ﻟﺒﻬﺎی ﺗﻮ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺟـﺎﻧﻢ می ﺯﻧﺪ
ﭼﺸﻢ ﻣﺴﺘﺖ ﺍﺯ ﻓﺮﯾﺒﺎئی ﺧـﻤﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ

ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻫﺖ می ﺩﺭﺧﺸﺪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺘﻬﺎی ﺩﻭﺭ
ﺟﻠﻮﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕِ ﺷﺒﻬﺎی ﺗﺎﺭﻡ می ﮐﻨﺪ

ﺍی ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﻟﺤﻈﻪ ﺍی ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮ
ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎئی ﺍﺕ بی ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡ می کند...
دیدگاه ها (۱)

بگُشا اخم از آن رخ که دلم باز شودعشق با دیدن لبخند تو آغاز ش...

مهرخوبان را همیشه میتوان دریاد داشتمیتوان درسینه ی خودکلبه ا...

تا ماه شدی ، برکه شدم ، باتن تب دار آیینه شدم ، محوشدی، ت...

وقتی دلم برایِ تو بی تـــــــاب میشودچشمم برایِ دیدنت مشتـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط