قلب من ( پارت دهم )

قلب من ( پارت دهم )
* ویو ا/ت *
با اون دختره چندش جسیکا رفتیم داخل اتاق.
ا/ت : ببین منو....این ور مال من این ور هم مال تو اوک؟
جسیکا : یااا....من باید بگم کدوم ور مال منه!
ا/ت : چی گفتی؟! ( نکاه ترسناک )
جسیکا : ( شوکه ) برو بابا....ایش!
جسیکا رف رو تنت خودش و وسایلش رو در آورد.....منم همینطور.....اول از همه قاب عکس خانوادم که همیشه همراهمه رو گذاشتم رو میز خودم و عکس هم آورده بودم که بچسبونم زو دیوار طرف خودم ( حالا هر عکسی که دوس دارید ) و با ریسه های چراغی! خیلی خوب بوددددد عرررر!
از فاز در اومدم و لباس پوشیدم ( اسلاید دوم، بچه ها فیلتر شکندم ریده عکس از پینترست میارم بی کفیت میشع:( ) و کوله پشتیم رو برداشتم و رفتم بیرون پیش دخترا چون گفتن بریم بیرون....یجورایی همه بچه ها بیرون بودن....
الونا : این همه ساعت تو اتوبوس بودیم تا بیایم اینجا؟
مینگ جو: ای بابا دختر....توام که همش غر میزنی! ‌
ا/ت : میگم اونجا....جنگله؟ ( اشاره کرد )
معلم : آره جنگله! و نباید برید اونجا، ممکنه گم بشید!
ا/ت : یعنی انقدر بزرگه؟!
معلم : بله....
ا/ت : اوکیه...!
معلمه رف...
مینگ جو: خب بچه ها بریم؟
الونا : من که پایمممم....
ا/ت : من عاشق هیجانمممم.....!
با دخترا رفتیم یواشکی داخل جنگل...زیاد ترسناک نبود....شاید بخاطر اینکه روز بوت اینطوری بود....بارونم داشت نم نم می‌بارید....اون بوی خیلی خوب دوباره پخش شد!
نفس عمیق نیکشیدم که اون بو رو وارد ریه ها کنم!
همه جا پر از درخت بود!
که یهو صدای پا اومد!!!!
الونا : شما هم شنیدین دیگه؟!
ا/ت : من شنیدم....
مینگ جو : کسی اونجاست؟!
صدای پا داشت میومد طرف ما و هی بلند تر میشد!!!!
ترس افتاده بود به جونمون....!!!
که.......بلههههههههه......
کوکه.....!
ا/ت : وایییی....ترسیدمممم!
مینگ جو : ......
الونا : .......
کوک: هوم....مگه معلم نگفت نیاید اینجا؟
ا/ت : داشتی تعقیبمون میکردی؟!
کوک : آره....باید از تو اجازه بگیرم بیب؟
ا/ت : انقد منو اونجوری صدا نکن !
کوک : ولی....نگرانتم....
ا/ت : هوففف....چه گیری کردیماااا!
کوک : بیاید....بریم! هوا داره تاریک میشه!
ا/ت : بریم دخترا.....
همه رفتن داخل اتاقشون....
منم رفتم.....جسیکا نبود بهتررررر!!!
( میدونم فیکه ولی واقعا از جسیکا بدم میاد 😂🗿)
لباس راحتی پوشیدم و آرایشم رو پاک کردم و موهامو رو با دستام ماساژ دادم یکم و گرفتم خوابیدم....انقد خسته بودم که چشمام گرم شد و خوابم برد....
* فردا صبح ، ویو کوک *
از خواب بیدار شدم و کش و قوصی به خودم دادم پ لباس پوشیدم موهامو درست کردم و آماده میشدم تا یونگی و بیدار کنم ( بچم🥲🗿)
کوک : نفس عمیقققققق.....یونگییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!
یونگی : چیه؟ ( خواب‌آلود )
کوک : پاشو.....
یونگی : هوففف....ساعت چنده؟
کوک : ۱۲:۳۰
یونگی اوک...الان پامیشم....
رفتم بیرون اتاق و دیدم ا/ت و دوستاش اونجان!
بعد از خوردن صبونه همه از سالن رفتن بیرون و ( دوستان عزیز اونجا سالن دارع😐)
رفتم داخل حیاط.
* ویو ا/ت *
امروز قرار بود با دخترا بریم استخر که داشت لباس بیکینی رو پوشیدم ( اسلاید آخر ) و کرم زد آفتاب زدم چون آفتاب خیلی شدید بود!
یکم شلوغ بود چون یجورایی بیشتر تو آب بودن‌....!
منم پریدم داخل و چند دقیقه زیر آب موندم....سرم رو از آب آوردم بیرون....
الونا : نمیری.....
ا/ت : ( خنده )
یهو اون جسیکا هم سر و کله دوباره پیدا شد.......





شرطا پارت بعد :
لایک : ۱۶
کامنت : همون لایکارو برسونین🤝🏻🗿
فعلاااااا✨️🌚
دیدگاه ها (۷)

قلب من ( پارت یازدهم ) * ویو ا/ت * از آب اومدم بیرون و بدون ...

قلب من ( پارت دوازدهم ) * ویو ا/ت * چشمام رو باز کردم....همه...

قلب من ( پارت نهم) * ویو کوک * پیش یونگی نشسته بودم......طبق...

قلب من ( پارت هشتم) * ویو ا/ت * *چند روز بعد * الان چند روز ...

پارت. 33

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط