دیشب مهمون داشتیم خواهر کوچیکم داشت چایی تعارف میکرد ،

دیشب مهمون داشتیم خواهر کوچیکم داشت چایی تعارف میکرد ،
به زن عموی بابام که رسید به خواهرم گفت : الهی پیر شی ؛
آبجیه منم که معنیه این حرفو نمیفهمید گفت الهی خودت بمیری …
تا نیم ساعتم رفت تو اتاقش گریه کرد !
.
دیدگاه ها (۳)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

دیشب آبجی کوچیکم برا مهمونا چایی آورده بود, زن عموی بابام بش...

#طنز#جوکدیشب مهمون داشتیم خواهر کوچیکم داشت چایی تعارف میکرد...

سوال

پارت 8 ددی سکسی من-جیغغغغغغغ+رینا نترس منم-جیمین شی سکته کرد...

عسل رمان

سلام خوبیناین روزا اصلا حوصله نوشتن نداشتم حتی حوصله خودمم ن...

Monster in the forestفصل 2 پارت 7ا.ت: خب...چرا بلند نمیشی؟جی...

پارت ⁸+ استیک میخوام _ ۲ تا استیک ......_ وقتی اومدی توی عما...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۵۵ (。☬⁠。⁠)⁩گریه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط