★彡   Part 17 彡★

★彡   Part 17 彡★

صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بیدار شدم.
غلتی بلند زدم ولی هنوز هم روی تخت بودم. آخه میدونید چیه؟!
تخت این اتاق اندازه کل اتاق خونه ی قبلیمه.
همونطور که گفتم، علاقه مند نیستم کسی من رو از خواب نازم بیدار کنه.
و حالا خورشید خانوم این کار رو کرده بود.
توی دلم به خودم گفتم "وقتشه بد و بیراه بگم."
و از این حرفم خنده ی آرومی کردم.
از جام بلند شدم و با مرتب کردن تخت و کار های لازم، از اتاق بیرون زدم.
اولین پله رو که برداشتم بوی خوب صبحانه توی کل خونه پیچید.
پرده ها کنار خورده بودن و خورشید خونه رو حسابی روشن کرده بود. اینجا خیلی رویایی بود.
"صبح بخیر پرنسس."
صداش درست پشت سرم باعث شد بترسم و جام تکون بخورم. همین هم سبب شد پاهام لیز بخوره و با مخ برم تو زمین. یعنی اینکه همه ی این پله ها رو قل بخورم بعد با مخ برم تو زمین، اما همین که چشم هام رو بستم، لب هام رو به روی بهم فشردم و آماده ی مرگ مسخره ام شدم، دست های قدرتمندی دور کمرم رو گرفت.
توی همون حالت بودم. اون هم دست هام رو رها نکرد.
از شدت ترس و شوک زیاد نمی تونستم چشم هام رو باز کنم.
لب هام که به روی هم بودن، از سر ترس و هیجان بالا کمی لرزیدن.
"تموم شد پرنسس. چشم هات رو باز کن."
باز نکردم.
نمیتونستم باز کنم!
واقعا ترسیده بودم. پله های قصرش خیلی زیاد بودن.
قلبم هنوز تند میزد و با کاری که کرد، حس کردم هر لحظه ممکنه از جا دربیاد.
صورتش درست مقابل صورتم بود.
بدون هیچ فاصله ای.
یعنی اگه میخواستم حرفی بزنم، اعتراضی کنم، لب هام به لب هاش برخورد میکرد.
وای خدا!
چشم هام رو که باز کردم، محو اون تیله های قهوه ای رنگ شدم.
قهوه ای بودن.
خیلی قهوه ای ...
با برخورد نور خورشید، قشنگ تر هم شدن.
نمیتونستم نگاهم رو از چشم هاش بردارم.
چشم هاش مثل یه کهکشان بود.
یه کهکشان عمیق و بی انتها، که من رو داخل خودش اسیر کرده بود.
دیدگاه ها (۰)

★彡   Part 16 彡★ زمزمه ی آرومش تو گوشیم پیچید: ببخشید"چی؟""یه...

★彡   Part 15 彡★ صدای نوتیف پی در پی گوشی روی مخم رژه میرفت.و...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏2●•_ویلیام جیمز موریارتی_توی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط