پارت چهاردهم
پارت چهاردهم
دروغ شیرین
از گوشه چشمم متوجه تکانی از سمت مبل میشوم و یکباره نگرانی به تمام احساسات دیگه ام غلبه میکند.
سریع به سمتش میروم و کنارش زانو میزنم ، دستانش را در دستم میگیرم و باصدایی اروم نجوا میکنم : چان؟ خوبی؟ درد داری؟ اه این چه سوالیه معلومه که درد داری ... چیکار کنم ؟
لبخند ارومی روی لب هایشش مینششیند و با صدای اروم از شدت ضعف لب میزند : ممنونم ازت ... میتونی دنبال خانم چاو( اسم الکی 😅 سرخدمتکار عمارت چان هست ) بری؟
سری تکان میدهم و میگویم : باشه ... زود بر میگردم تکون نخور از جات
و به سرعت از اتاق خارج میشوم و به دنبال خانم چاو میروم .
بعد از گذشت چند دقیقه و توضیح ماجرا برای خانم چاو و سرزنش شدن برای اینکه چرا زودتر خبرش نکردم پیش چان برمیگردیم .
همه چچیز خیلی سریع میگذرد ...
مثل یک خواب اتفاقات پشت سرهم میگذرند و من از دور نگاهشان میکنم...
دکتر می اید ...
چان معاینه میشود...
گلوله از بدنش در اورده میشود...
از من بابت بستن زخم تشکر میشود...
امکان داشت جونشو از دست بده !
بهش سرم زده میشه...
چان کمی هوشیارتر میشود...
یونا بیدار میشود و با نگرانی گریه میکند...
اورا به یکی از خدمتکاران میسپرم و ان ها مشغول بازی میشوند...
اتاق چان تخلیه میشود و فقط من به همراه ظرف سوپ پیشش میمانم...
و اینجاست که به خودم می ایم !
+ چانا ... چیکار کردی؟
~~~~~~~
احتمالا بقیشو فردا بزارم
نظراتتون خوشحالم میکنن :)
دروغ شیرین
از گوشه چشمم متوجه تکانی از سمت مبل میشوم و یکباره نگرانی به تمام احساسات دیگه ام غلبه میکند.
سریع به سمتش میروم و کنارش زانو میزنم ، دستانش را در دستم میگیرم و باصدایی اروم نجوا میکنم : چان؟ خوبی؟ درد داری؟ اه این چه سوالیه معلومه که درد داری ... چیکار کنم ؟
لبخند ارومی روی لب هایشش مینششیند و با صدای اروم از شدت ضعف لب میزند : ممنونم ازت ... میتونی دنبال خانم چاو( اسم الکی 😅 سرخدمتکار عمارت چان هست ) بری؟
سری تکان میدهم و میگویم : باشه ... زود بر میگردم تکون نخور از جات
و به سرعت از اتاق خارج میشوم و به دنبال خانم چاو میروم .
بعد از گذشت چند دقیقه و توضیح ماجرا برای خانم چاو و سرزنش شدن برای اینکه چرا زودتر خبرش نکردم پیش چان برمیگردیم .
همه چچیز خیلی سریع میگذرد ...
مثل یک خواب اتفاقات پشت سرهم میگذرند و من از دور نگاهشان میکنم...
دکتر می اید ...
چان معاینه میشود...
گلوله از بدنش در اورده میشود...
از من بابت بستن زخم تشکر میشود...
امکان داشت جونشو از دست بده !
بهش سرم زده میشه...
چان کمی هوشیارتر میشود...
یونا بیدار میشود و با نگرانی گریه میکند...
اورا به یکی از خدمتکاران میسپرم و ان ها مشغول بازی میشوند...
اتاق چان تخلیه میشود و فقط من به همراه ظرف سوپ پیشش میمانم...
و اینجاست که به خودم می ایم !
+ چانا ... چیکار کردی؟
~~~~~~~
احتمالا بقیشو فردا بزارم
نظراتتون خوشحالم میکنن :)
- ۱۶۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط