🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ³ | پارتـ ³
📜 𝖕𝖔𝖛 : 𝕷𝖚𝖈𝖎𝖊𝖓 | اَز زَبانـِ لوسیَنـ
از همون وقتی که شاهدخت رو توی کتابخونه دیدم،انگار خستگی اون روز از تنم بیرون رفت،که نمی دونم چرا؟
وقتی صداش زدم و برگشتم و نگاهم کرد برای اولین بار تونستم چهره ی واقعیش رو ببینم:
آروم تر
و مهربون تر از چیزی که همیشه توی قصر دیده بودم.
حالا رو به روی هم بودیم و می تونستم بدون اینکه نگران نگاه بقیه باشم،باهاش حرف بزنم.
نور ماه از اون پنجره ی بلند کنار میزم افتاده بود روی موهاش...
و نمی دونستم چرا انقدر بهش خیره شدم؛
می ترسیدم از این که دارم نگاهش می کنم عصبی بشه و واسه همین سریع نگاهم رو به قفسه ها دوختم.
احساس کردم سکوت بینمون خیلی طولانی شده،واسه همین پرسیدم:«کتاب...مورد علاقهتون چیه؟»
شاهدخت خواست جوابم رو بده که ی صدایی از بیرون و از راهرو اومد.
صدای قدم های سنگین که هر لحظه نزدیک تر می شد.
نگاهش کردم،نگرانی رو می شد از صورتش فهمید؛
آروم پرسید:«کسی داره میاد؟»
نگاهم رو سمت در بردم،اگه کسی ما رو با هم می دید،هم برای من بد می شد
هم برای اون!
اشاره کردم به گوشه ی کتابخونه و گفتم:«شما همین جا بمونید شاهدخت...»
آروم سمت در رفتم.
دستگیره رو گرفتم و در رو طوری باز کردم که فقط بتونم ی ذره بیرون رو ببینم.
یکی از نگهبان ها توی راهرو بود و شمشیرش روی زمین می کشید و همون باعث نگرانی ما شده بود.
چند لحظه صبر کردم تا از رفتنش مطمئن بشم؛
بعد در رو بستم و سمت شاهدخت گفتم:«یکی از نگهبان ها بود چیزی نیست...»
شاهدخت نفس راحتی کشید و گفت:«فکر کردم سباستینه»
با شنیدن اسمش قاطی کردم.
می دونستم که به دستور اعلی حضرت باهم حرف زدن و انگار قراره با هم ازدواج کنن،سباستین وزیر و رئیس منه...
ولی ازش خوشم نمیومد.
از همون روز اولی که قرار شد مامور شخصیش بشم،خودش رو نشون داد!
ناخودآگاه گفتم:«تا وقتی من اینجام نمیذارم کسی مزاحمتون بشه»
وقتی حرفم تموم شد تازه فهمیدم چی گفتم و خجالت کشیدم!
سرفه ی کوتاهی کردم و گفتم:«منظورم اینه که اینجا امنه...خیالتون راحت»
شاهدخت لبخندی زد،لبخندی که ترکیبش با اون موهاش و نور ماه و نور شمع،دیوونه کننده بود.
منم...
خیلی آروم با لبخندش لبخند زدم و بهش خیره شدم،و همین باعث شد برای چند لحظه ندونم چی بگم.
شاهدخت نگاهش رو از من گرفت و وقتی داشت به میزم نگاه می کرد گفت:«راستش...فکر کنم باید برم»
حرفش باعث شد جا بخورم و بپرسم:«الان؟»
صدام از چیزی که فکر می کردم آروم تر بود.
لبخند کمرنگی زد و گفت:«آره...به نظرم تا قبل از اینکه کسی ما رو ببینه،بهتره برم؛شما خودتون بهتر از من می دونید»
سرم رو تکون دادم و گفتم:«حق با شماست»
شاهدخت تکونی به دامنش داد و سمت در رفت،نمی خواستم انقدر زود رفتنش رو ببینم!
شاهدخت برگشت و برای چند لحظه همدیگه رو نگاه کردیم.
امشب...
یکی از به یاد موندنی ترین شب های کتابخونه بود.
شاهدخت دستش روی دستگیره ی در موند،انگار می خواست چیزی بگه...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۳ بازنشر - ۶ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ³ | پارتـ ³
📜 𝖕𝖔𝖛 : 𝕷𝖚𝖈𝖎𝖊𝖓 | اَز زَبانـِ لوسیَنـ
از همون وقتی که شاهدخت رو توی کتابخونه دیدم،انگار خستگی اون روز از تنم بیرون رفت،که نمی دونم چرا؟
وقتی صداش زدم و برگشتم و نگاهم کرد برای اولین بار تونستم چهره ی واقعیش رو ببینم:
آروم تر
و مهربون تر از چیزی که همیشه توی قصر دیده بودم.
حالا رو به روی هم بودیم و می تونستم بدون اینکه نگران نگاه بقیه باشم،باهاش حرف بزنم.
نور ماه از اون پنجره ی بلند کنار میزم افتاده بود روی موهاش...
و نمی دونستم چرا انقدر بهش خیره شدم؛
می ترسیدم از این که دارم نگاهش می کنم عصبی بشه و واسه همین سریع نگاهم رو به قفسه ها دوختم.
احساس کردم سکوت بینمون خیلی طولانی شده،واسه همین پرسیدم:«کتاب...مورد علاقهتون چیه؟»
شاهدخت خواست جوابم رو بده که ی صدایی از بیرون و از راهرو اومد.
صدای قدم های سنگین که هر لحظه نزدیک تر می شد.
نگاهش کردم،نگرانی رو می شد از صورتش فهمید؛
آروم پرسید:«کسی داره میاد؟»
نگاهم رو سمت در بردم،اگه کسی ما رو با هم می دید،هم برای من بد می شد
هم برای اون!
اشاره کردم به گوشه ی کتابخونه و گفتم:«شما همین جا بمونید شاهدخت...»
آروم سمت در رفتم.
دستگیره رو گرفتم و در رو طوری باز کردم که فقط بتونم ی ذره بیرون رو ببینم.
یکی از نگهبان ها توی راهرو بود و شمشیرش روی زمین می کشید و همون باعث نگرانی ما شده بود.
چند لحظه صبر کردم تا از رفتنش مطمئن بشم؛
بعد در رو بستم و سمت شاهدخت گفتم:«یکی از نگهبان ها بود چیزی نیست...»
شاهدخت نفس راحتی کشید و گفت:«فکر کردم سباستینه»
با شنیدن اسمش قاطی کردم.
می دونستم که به دستور اعلی حضرت باهم حرف زدن و انگار قراره با هم ازدواج کنن،سباستین وزیر و رئیس منه...
ولی ازش خوشم نمیومد.
از همون روز اولی که قرار شد مامور شخصیش بشم،خودش رو نشون داد!
ناخودآگاه گفتم:«تا وقتی من اینجام نمیذارم کسی مزاحمتون بشه»
وقتی حرفم تموم شد تازه فهمیدم چی گفتم و خجالت کشیدم!
سرفه ی کوتاهی کردم و گفتم:«منظورم اینه که اینجا امنه...خیالتون راحت»
شاهدخت لبخندی زد،لبخندی که ترکیبش با اون موهاش و نور ماه و نور شمع،دیوونه کننده بود.
منم...
خیلی آروم با لبخندش لبخند زدم و بهش خیره شدم،و همین باعث شد برای چند لحظه ندونم چی بگم.
شاهدخت نگاهش رو از من گرفت و وقتی داشت به میزم نگاه می کرد گفت:«راستش...فکر کنم باید برم»
حرفش باعث شد جا بخورم و بپرسم:«الان؟»
صدام از چیزی که فکر می کردم آروم تر بود.
لبخند کمرنگی زد و گفت:«آره...به نظرم تا قبل از اینکه کسی ما رو ببینه،بهتره برم؛شما خودتون بهتر از من می دونید»
سرم رو تکون دادم و گفتم:«حق با شماست»
شاهدخت تکونی به دامنش داد و سمت در رفت،نمی خواستم انقدر زود رفتنش رو ببینم!
شاهدخت برگشت و برای چند لحظه همدیگه رو نگاه کردیم.
امشب...
یکی از به یاد موندنی ترین شب های کتابخونه بود.
شاهدخت دستش روی دستگیره ی در موند،انگار می خواست چیزی بگه...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۳ بازنشر - ۶ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
- ۳۱۱
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط