اولین قرارpt
《اولین قرار》pt2
یورا:اههه بسه دیگه یانگ نیرا!دیوونم کردی میفهمی؟یه ساعته داری فکرای مزخرفتو با صدای بلند میگییی
برو اون نامه ی مزخرف رو بهش بده تموم شه برهههه نیرا:واییییییییییی نکنه نامم مزخرف باشههه؟
یورا پوکر فیس نگاهم کرد و قسم میخورم میتونست همونجا بزنه تو دهنم و هرچی از دهنش در میاد بهم بگه
خب حق داشت!! یه ساعت بود بعد از تموم شدن مدرسه وایساده بودیم جلو در یه نگاهی به یونگی انداختم یونگی داشت با دوستاش حرف میزد و امکان داشت هر لحظه بره و نتونم بهش اعتراف کنم
یورا جدی و بی شوخی نگاهم کرد
یورا:ببین...بزار خودتو خالی کنی حتی اگه نشد هم اشکالی نداره...دنیا به آخر نرسیده که رسیده؟نرسیده!
بیا برو بهش نامه رو بده
بغض کردم:ا..اگه از من...خوشش نیاد چی؟
یورا:احمق جون درسته که باهات عاشقانه رفتار نمیکنه ولی دلیل نمیشه از تو خوشش نیاد..به هر حال دوستته
درست نمیگم؟؟بیا برو نامه رو بده بهش
سرمو انداخته بودم پایین و تکیه داده بودم به دیوار..دستمو آوردم بالا و نامه رو دادم به یورا..
نیرا:تو برو بده
لبخندی بهم زد: میدونستم تو بهترین تصمیم رو میگیری!
سرم رو بوسید و رفت طرفش...قلبم تند تند میزد یه نگاهی کرد به یورا
یورا رفتم طرف یونگی و زد رو شونش...یونگی همونجوری که داشت میخندید برگشت و یورا داشت باهاش حرف میزد یهو نگاهی به من انداخت و لبخند شیرینی زد..نتونستم دووم بیارم و وقتی خواست نامه رو بالا آورد که بده دست یونگی نتونستم نگاه کنم و دوییدم و از اونجا رفتم...)
و اون...منو رد نکرده بود!حسامون بهم متقابل بود و واقعی بود!!
من توی نامه نوشته بودم که اگه حسش بهم دو طرفس بیاد باهم بریم سر قرار و اون بعد یه روز یه نامه برام نوشته بود که :《کافه هلو خاکستری
ساعت پنج و نیم عصر
اونجا میبینمت نارنگی کوچولو!
دوست دارم
دوست دار تو یونگی》
ادامه دارد...
#فیکشن #فیک #بی تی اس
یورا:اههه بسه دیگه یانگ نیرا!دیوونم کردی میفهمی؟یه ساعته داری فکرای مزخرفتو با صدای بلند میگییی
برو اون نامه ی مزخرف رو بهش بده تموم شه برهههه نیرا:واییییییییییی نکنه نامم مزخرف باشههه؟
یورا پوکر فیس نگاهم کرد و قسم میخورم میتونست همونجا بزنه تو دهنم و هرچی از دهنش در میاد بهم بگه
خب حق داشت!! یه ساعت بود بعد از تموم شدن مدرسه وایساده بودیم جلو در یه نگاهی به یونگی انداختم یونگی داشت با دوستاش حرف میزد و امکان داشت هر لحظه بره و نتونم بهش اعتراف کنم
یورا جدی و بی شوخی نگاهم کرد
یورا:ببین...بزار خودتو خالی کنی حتی اگه نشد هم اشکالی نداره...دنیا به آخر نرسیده که رسیده؟نرسیده!
بیا برو بهش نامه رو بده
بغض کردم:ا..اگه از من...خوشش نیاد چی؟
یورا:احمق جون درسته که باهات عاشقانه رفتار نمیکنه ولی دلیل نمیشه از تو خوشش نیاد..به هر حال دوستته
درست نمیگم؟؟بیا برو نامه رو بده بهش
سرمو انداخته بودم پایین و تکیه داده بودم به دیوار..دستمو آوردم بالا و نامه رو دادم به یورا..
نیرا:تو برو بده
لبخندی بهم زد: میدونستم تو بهترین تصمیم رو میگیری!
سرم رو بوسید و رفت طرفش...قلبم تند تند میزد یه نگاهی کرد به یورا
یورا رفتم طرف یونگی و زد رو شونش...یونگی همونجوری که داشت میخندید برگشت و یورا داشت باهاش حرف میزد یهو نگاهی به من انداخت و لبخند شیرینی زد..نتونستم دووم بیارم و وقتی خواست نامه رو بالا آورد که بده دست یونگی نتونستم نگاه کنم و دوییدم و از اونجا رفتم...)
و اون...منو رد نکرده بود!حسامون بهم متقابل بود و واقعی بود!!
من توی نامه نوشته بودم که اگه حسش بهم دو طرفس بیاد باهم بریم سر قرار و اون بعد یه روز یه نامه برام نوشته بود که :《کافه هلو خاکستری
ساعت پنج و نیم عصر
اونجا میبینمت نارنگی کوچولو!
دوست دارم
دوست دار تو یونگی》
ادامه دارد...
#فیکشن #فیک #بی تی اس
- ۳.۸k
- ۱۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط