پارت دوم
پارت دوم
🕊
صبحی تازه در قصر بزرگ پادشاهی آغاز شده بود. ستونهای بلند مرمری زیر نور آفتاب برق میزدند و زمینهای وسیع قصر، پر از صدای قدمهای سربازان و خدمتکاران بود. اما در دل این شکوه، جونگکوک، پادشاه قدرتمند، در سکوتی عمیق فرو رفته بود.
تمام شب را خوابش نبرده بود.
چشمهایش تصویر دختری را قاب گرفته بودند که حتی اسمش را نمیدانست.
دختری با دستان آردی و صدایی خسته اما بیواهمه.
او را «ات» صدا میکردند؛ همین کافی بود.
جونگکوک، برخلاف همهی روالهای درباری، تصمیم گرفت همان روز کاروانی رسمی آماده کند.
با شکوهترین کالسکهها
بهترین جامهها، و نگینهای سلطنتی.
مشاورانش گیج بودند؛ کسی جرأت نداشت از او دلیل بخواهد.
او گفته بود:
– برای خواستگاری میروم.
وقتی کاروان سلطنتی به روستا رسید، مردم وحشتزده به استقبال آمدند.
شنیدن صدای سنجهای سلطنتی ( بک نوع موسیقی )
کف سنگی نعلاسبها
پرچمهای طلایی، کافی بود تا همه فکر کنند اتفاقی افتاده است.
اما هیچکس تصور نمیکرد پادشاه بهخاطر دختری نانفروش آمده باشد.
ات، همانجا کنار تنور، ایستاده بود. وقتی نگاهش به چشمهای آشنای مردی افتاد که دیروز نان خریده بود، قلبش لرزید.
اما نه از عشق.
از غافلگیری.
پادشاه از اسب پیاده شد، مستقیم بهسوی او رفت. مردم عقب ایستاده بودند، در سکوت.
جونگکوک با صدایی آرام اما قدرتمند گفت:
– اسم تو چیست؟
– ات.
– ات... من میخواهم تو را به عنوان همسرم به قصر ببرم.
ملکهام شوی.
مردم خشکش ان زدند.
مادر ات، نان از دستش افتاد.
پدرش سرفهای خشک کرد.
حتی خود ات، برای لحظهای به فکر فرو رفت.
ولی فقط لحظهای.
سپس با صدایی محکم، واضح و بیلرزش گفت:
– نه.
صدایی در جمع نیامد. حتی پرندهها هم انگار ساکت شدند.
مشاوران پادشاه یکقدم جلو رفتند، اما با دست پادشاه متوقف شدند.
جونگکوک ابرو بالا انداخت، اما لبخندی زد. کسی نبود که تا به حال «نه» به او گفته باشد.
– دلیلش چیست؟
ات جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
نه با احترام، نه با بیادبی.
فقط نگاه.
جونگکوک برای اولینبار حس کرد کسی او را بدون ترس میبیند.
بدون ماسک، بدون قدرت.
– فکر کن. فردا برمیگردم.
و برگشت.
اما وقتی شب شد، همه چیز عوض شد.
در تاریکی، دو سرباز سلطنتی به خانهی ات آمدند.
آرام، اما تهدیدگر.
به پدرش گفتند:
– پادشاه، احترام قائل شد. اما رد کردن او... بازی با آتش است.
اگر دخترتان فردا آماده نباشد، از این روستا چیز زیادی باقی نمیماند.
شاید آب قطع شود، شاید مسیر آذوقه مسدود شود.
این هشدار نیست.
واقعیت است.
ادامه دارد....
🕊
صبحی تازه در قصر بزرگ پادشاهی آغاز شده بود. ستونهای بلند مرمری زیر نور آفتاب برق میزدند و زمینهای وسیع قصر، پر از صدای قدمهای سربازان و خدمتکاران بود. اما در دل این شکوه، جونگکوک، پادشاه قدرتمند، در سکوتی عمیق فرو رفته بود.
تمام شب را خوابش نبرده بود.
چشمهایش تصویر دختری را قاب گرفته بودند که حتی اسمش را نمیدانست.
دختری با دستان آردی و صدایی خسته اما بیواهمه.
او را «ات» صدا میکردند؛ همین کافی بود.
جونگکوک، برخلاف همهی روالهای درباری، تصمیم گرفت همان روز کاروانی رسمی آماده کند.
با شکوهترین کالسکهها
بهترین جامهها، و نگینهای سلطنتی.
مشاورانش گیج بودند؛ کسی جرأت نداشت از او دلیل بخواهد.
او گفته بود:
– برای خواستگاری میروم.
وقتی کاروان سلطنتی به روستا رسید، مردم وحشتزده به استقبال آمدند.
شنیدن صدای سنجهای سلطنتی ( بک نوع موسیقی )
کف سنگی نعلاسبها
پرچمهای طلایی، کافی بود تا همه فکر کنند اتفاقی افتاده است.
اما هیچکس تصور نمیکرد پادشاه بهخاطر دختری نانفروش آمده باشد.
ات، همانجا کنار تنور، ایستاده بود. وقتی نگاهش به چشمهای آشنای مردی افتاد که دیروز نان خریده بود، قلبش لرزید.
اما نه از عشق.
از غافلگیری.
پادشاه از اسب پیاده شد، مستقیم بهسوی او رفت. مردم عقب ایستاده بودند، در سکوت.
جونگکوک با صدایی آرام اما قدرتمند گفت:
– اسم تو چیست؟
– ات.
– ات... من میخواهم تو را به عنوان همسرم به قصر ببرم.
ملکهام شوی.
مردم خشکش ان زدند.
مادر ات، نان از دستش افتاد.
پدرش سرفهای خشک کرد.
حتی خود ات، برای لحظهای به فکر فرو رفت.
ولی فقط لحظهای.
سپس با صدایی محکم، واضح و بیلرزش گفت:
– نه.
صدایی در جمع نیامد. حتی پرندهها هم انگار ساکت شدند.
مشاوران پادشاه یکقدم جلو رفتند، اما با دست پادشاه متوقف شدند.
جونگکوک ابرو بالا انداخت، اما لبخندی زد. کسی نبود که تا به حال «نه» به او گفته باشد.
– دلیلش چیست؟
ات جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
نه با احترام، نه با بیادبی.
فقط نگاه.
جونگکوک برای اولینبار حس کرد کسی او را بدون ترس میبیند.
بدون ماسک، بدون قدرت.
– فکر کن. فردا برمیگردم.
و برگشت.
اما وقتی شب شد، همه چیز عوض شد.
در تاریکی، دو سرباز سلطنتی به خانهی ات آمدند.
آرام، اما تهدیدگر.
به پدرش گفتند:
– پادشاه، احترام قائل شد. اما رد کردن او... بازی با آتش است.
اگر دخترتان فردا آماده نباشد، از این روستا چیز زیادی باقی نمیماند.
شاید آب قطع شود، شاید مسیر آذوقه مسدود شود.
این هشدار نیست.
واقعیت است.
ادامه دارد....
- ۹.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط