دلم برایت تنگ شده

دلم برایت تنگ شده
و هیچڪس حضورِ موذیانه ی
بغضی پنهان را در نڪَاهم نمی‌بیند.
ضربه‌ای به شانه‌ام می‌‌زنند
و من در اعماقِ سرخگونِ قلبم می‌دانم،
از سڪوتِ من چه خرسندند.
درست مثلِ اینڪه از پرنده‌ای در قفس سوال ڪنی‌
چه اتفاقی افتاده ؟
بعد بنشینی برای آرزوهایش دعا ڪنی‌ ....
آدم‌ها از یڪدیڪَر هیچ چیزی نمی‌‌دانند ..
هیچ چیز.......
دیدگاه ها (۱)

می‌خواستم بنویسم:«جانا چقدر عزیزی»«اصلا چه خوب که هستی»اما ت...

چند وقت پیش...یه عزیزی ازم پرسید حال دلت خوبه؟!به دلم نشست ح...

من‌ مسافتی بس طولانی‌از جهانِ پیش از تولدتا پشت این پنجره‌ی ...

باید بڪَویم خستم!همین امروز که غرق در خبرهای خوش بودم، که هو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط