سرنوشت

#سرنوشت
#Part۱۰۰



از جاش بلند شد دستشو تو جیبش فرو برد و بشمتم اومد لبخند محوی رو صورتش بود خم شدو تو چشمام زل زدو گفت

ــ بلاخره تموم شد

لبخندی زدمو گفتم

.: تازه همه چی شروع شده
ــ بچرخ ببینم خانوم

چرخی زدم که گفت

ــ بلاخره به ارزوم رسیدم

کنگ پرسیدم کدوم ارزو

دستامو تو دستای مردوتش گرفتو گفت

ــ وقتی تو چرخ و فلک سوار شدیم ارزو کردم یروزی مال من بشی و این لباسو تو تنت ببینم مث اینکه این افسانه واقعیت داشت منکه به ارزوم رسیدم

لبخندی زدمو قطره اشکی از خوشحالی روگونم ریخت که با شصتش پاکش کردو گفت

ــ چرا گریه میکنی خانوم موشه

بینیمو بالا کشیدم گفتم
.: میترسم ازین خوشبختی میترسم کسی ازم بگیرتش

لبخندی زد وگفت

ــ قول میدم هیشکی این خوشبختیو ازمون نگیره پس نگران نباش الان فقط باید بفکر عروسیمون باشیم هوم

سرمو تکون دادم اروم پیشونیمو بوسید خانومه وارد اتاق شد و گفت

" خداروشکر دیگه کاری نداره میتونین ببرینش

خوشحال از حرف خانومه تشکری کردیم و بعد از گرفتن لباس بطرف خونه راه افتادیم بعد از رسیدن به خونه باهم رفتیم خونه من لباسمو دراوردم ارایشمو پاک کردم از اتاق اومدم بیرون رو کاناپه نشسته بود سرشو بین دستاش گرفته بود کنارش ایستادم گفتم
.: شام چی دوس داری
سرشو بالا اوردو گفت
ــ هرچی تو دوس داری
کلافه ازینکه همیشه اینو میگفت گفتم
.: تهیونگ یبار میخام تو بهم بگی چی بپزم نمیخام همه چیز از جانب من باشه
لبخندی زد وگفت
ــ اخه نمیخام خانومم دست به سیاه سفید بزنه

دستمو به کمر زدمو گفتم
.: اشپزی با سیاه سفید فرق داره

دستاشو بالا اورد به علامت تسلیم گفت
ــ باشه باشه تسلیم یه رامیون درس کن شکممونو سیر کنیم.....



فکر میکردید انقد زیاد باشه؟
دیدگاه ها (۱)

#سرنوشت#Part۱۰۱تو اشپزخونه مشغول درس کردن رامیون شدم داشتم م...

#سرنوشت#Part۱۰۲مکثی کردو دراز کشید سرشو رو پام گذاشت توچشمام...

#سرنوشت#Part۹۹بعد از گذشت چند ساعت سمت اتاق تهیونگ رفتم تقه ...

#سرنوشت#Part۹۸باهم سوار ماشینش شدیم راه افتادیم نگاهی بهم ان...

آدم های درست زمان اشتباه....pr8ویوی کوک تقریباً ساعت 12بود ا...

My little girl دختر کوچولوی من

-روستای کوچاری-عادل:یعنی بازم میتونم ببینمش حتما میبینمش حتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط