⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p60
صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه انگار وزن داشت.
«فکر می‌کنی اگر امروز همه‌چیز رو بدونی، فردا زنده می‌مونی؟»

نینا لبش را گاز گرفت، اما کوتاه نیومد.
«حداقل انتخاب با خودم میشه.»
جیمین تلخ خندید.
خنده‌ای که بیشتر به تمسخر خودش شبیه بود.
_«نه، نینا...»
نگاهش برای لحظه‌ای روی نشونه مچ دست اون افتاد.
«از روزی که اون نشونه روی دستت ظاهر شد... انتخاب، خیلی چیزها رو ازت گرفت.»
سکوت دوباره بینشون نشست.
سکوت، دیگر شبیه قبل نبود.
هر دو عصبانی بودن
و هر دو می‌دونستن این گفت‌وگو، تازه شروع شده



تالار دوباره توی سکوت فرو رفت.
شعله‌های بلند شمع، روی ستون‌های سنگی می‌رقصیدند و سایه‌ی هر دو نفر رو تا وسط سالن کشیده بودند
صدای بارون آرومی که از پشت پنجره‌های بلند شنیده می شد سکوت بینشون رو پر کرده بود.
نینا هنوز روبه‌روی جیمین ایستاده بود.
دست‌هاش رو مشت کرده بود، نه از ترس...
از اینکه دیگه طاقت جواب‌های نصفه رو نداشت.
جیمین نگاه کوتاهی به اون انداخت.
بعد از کنارش رد شد.
«دنبالم بیا.»

نینا همان‌جا موند
«قرار نبود دوباره از سؤال‌هام فرار کنی.»

جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
«دارم به یکی از سؤال‌هات جواب می‌دم.»
...
چند دقیقه بعد...
از چند راهروی پیچ‌درپیچ گذشتن.
هرچی جلوتر می‌رفتن، قلعه ساکت‌تر می‌شد.
دیوارها دیگه فقط سنگی نبودن؛ روی بعضی از اون‌ها نقش‌هایی حک شده بود که موجوداتی بالدار، ماه کامل و جنگجویانی با زره‌های سیاه رو نشون می‌داد.
نینا قدم‌هاش رو آهسته‌تر کرد.
انگشتش رو روی یکی از نقش‌ها کشید.
سنگ، زیر دستش صاف و سرد بود.
«این‌ها... واقعی‌ان؟»

جیمین جواب داد:
«تاریخ ماست.»
«یعنی این جنگ‌ها واقعاً اتفاق افتادن؟»
«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»
به انتهای راهرو رسیدن
دری چوبی، بلندتر از هر دری که نینا تا اون روز دیده بود، مقابلشون قرار داشت.
روی در، هلال ماهی از نقره حک شده بود.
جیمین دستش رو روی دستگیره گذاشت.
صدای سنگین باز شدن در، توی راهرو پیچید.
بوی کاغذهای کهنه و چوب قدیمی، به استقبالشون اومد.
چشم‌های نینا ناخودآگاه گرد شد.
کتابخونه...
تا جایی که چشم کار می‌کرد، قفسه‌های بلند قد کشیده بودن
نردبون های متحرک روی ریل‌های فلزی حرکت می‌کردن
پنجره‌های قدی، نور خاکستری آسمان رو روی فرش تیره‌ی وسط سالن می‌ریختن
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط