رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب

رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب بریم واسه رمان
چویا:ع.و.ضی
دازای:فقط یه شب میخوام پشت بخوامم دلیلش هم نمیتونم بگم کوتوله
چویا:ل.ع.نت به روحت خب چاره ی دیگه ای ندارم
دازای دست چویا رو محکم میگیره*
چویا:اه،فقط امشبه حر..و..م...ز...اده
دازای:باشه هویج
دازای و چویا میرسن به خونه ی چویا*
چویا:بسه دیگه ولم کن
دازای:این همه کمکت کردم،بعد الان من بهت بدهکار شدم کوچولو؟
چویا:خف..ه شو
دازای:نمیشه،امشب باید کلا پیشت باشم میدونی دیگه؟
چویا کلاهشو محکم میزاره رو صورتش جوری که چشم هاش معلوم نشه*
دازای:خبب قراره پیش تو بخوابم؟
چویا:گ..م ش.و،تو قراره پایین تخت بخوابی
دازای:چووویااااا
چویا:همین که خودم گفتم بی مصرف
دازای نیش خند میزنه*
چویا:چته؟،چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟
دازای:عااا،هیچی
دازای جوری کلاه چویا رو برداشته بود که چویا اصلا نفهمید*
چویا دستی بر سرش میکشه*
چویا:اح.مق کلاهمو پس بده وگرنه بلایی سرت میارم مرغای آسمون به حالت عر عر کنن
دازای:چویا عزیزم،تمام سعیتو کن کلاهو ازم بگیری باشه؟
چویا:دهنتو ب.بند
دازای کلاه چویا رو سر خودش میزاره*
چویا گردن دازایو فشار می ده*
چویا:بار آخرته که این کار رو میکنی گفتم که بدجور شکنجه ات میدم
دازای نیش خندی میزنه*
چویا کلاهو از سر دازای بر می داره و رو سر خودش میزاره*
دازای:خبب من دیگه برم بخوابم ساعت ۱۲ ئه،تو نمیخوابی؟
چویا چشماش قرمز میشه*
چویا:هووو،دهنت..و ببند و اصلا هم قرار نیست پیش من بخوابی
دازای میره رو تخت چویا دراز می کشه*
چویا:برو اون ور
دازای از جاش تکون نمیخوره*
چویا دازایو از تخت هل میده و دازای رو زمین میوفته*
پایان پارت۳،منتظر پارت بعدی باشید
دیدگاه ها (۱)

میخوام خودمو معرفی کنمᐢ..ᐢ>>اسم:لاوینسن:۱۴پایه:هفت-قد:حدودا ...

هومم؟

You know, I miss you so much, but my pride won't let me tell...

رمان انتقام خونین پارت۳،عذر میخوام اگه دیر پارت میدم چون همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط