شادیِ این مردم به روی لب می خشکید

شادیِ این مردم به روی لب می خشکید
یک نفر گوشه ای از دنیا
به روی صلح می شاشید
فقر طغیان میکرد
درد،تن ات را میخورد
اعتیاد می پژمرد
انگار فاحشه می رقصید
من روی قلم خوابیدم
کاغذ مرا میزد
شعر فواره می شد
واژه تو را پس زد
شب با حالتی مغموم
کنج سلول نسرین خوابید
فرزاد کمانگر روزی
از صبح اعدامش ترسید
قصه به غصه باج میداد
صادق خودش را می کشت
شاملو به ویلچر غر زد
سعید،فریدون را کشت
ما به دور دست ها رفتیم
خورشید ستاره را می پائید
مادر،سرود ایران را خواند
وقتی که مرگ ستار را دید
من میروم در تو
تو به قصه ها برگرد
من میشوم تنها
در شبی منحوس تر از تاریخ
تو روز را حلق آویز کن
بشاش در دهان جغد پیر شبگرد
مهران محمدی
دیدگاه ها (۱۳)

ﺩﻟﻢ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...ﯾﮏ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ...

حالا برقص، رقص... در آغوش من برقصمن مرد می شوم... و تو مانند...

بین آزادی و زندان فرق چندانی که نیستخانه ها اندازه سلول باشد...

خوابی و نمی خوابمدر این شب طولانیای روزنه ی امّیددر صفحه ی پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط