شکر ایزد را که دیدم روی تو

شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه، رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگسِ جادویِ تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح
بُرد این کو کو مرا، در کوی تو

از لبِ اقبال و دولت، بوسه یافت
این لبانِ خشکِ مِدحت گوی تو

تیر غم را اِسپری مانع نبود
جز زره‌هایی که دارد موی تو

آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو

شاد بختی که غم تو قوت او است
پهلوانی کو فتد پهلوی تو

جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب‌های و هوی تو

آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه بر زانوی تو

بس که تا هر کس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو

مولانا
دیدگاه ها (۱)

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتهاای آتشی افروخته در بیشه اند...

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرایار تویی غار تویی خواجه نگهدا...

چیـزی ویرانگـرتر از ایـن نیسـت کـه دریابیـمفریـب همـان کسـان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط