شیطان و انسان
شیطان و انسان
پارت ( 1 )
ویو تانجیرو:
با گیو_سان و شینازاگاوا_سان
توی چشمه اب گرم دراز کشیده بودیم،
امسال ۲۵ سالم شده بود
گمونم کم کم دیگه زمان منم تموم ش_
ویو نویسنده:
تا تانجیرو اومد بقیه افکارشو بگه
یدفعه بدنش شل شد و سرش به لبه
یه سنگ محکم برخورد کرد و یه صدای بنگگگگ خیلی بدی داد.
گیو:تانجیروووو
سانمی:چت شددد؟
تانجیرو زمزمه:شرمنده وقت نشد از همه خداحافظ
کنم راستی مراقب نزوکو باشین...
و تانجیرو مرد.
اینوسکه و زنیتسو که حوله اورده بودن
و یه سطل اب تا وارد اتاقکی که چشمه داخلش بود
شدن،
اینجوری شد:
اینوسکه:گونپانچیرووو برات حوله اور_
اینوسکه:گونپانچیرو؟
ویو تانجیرو:
به طرز عجیبی سرم درد میکرد
و هی گریه میکردم فکر کردم
این همون مرور خاطرات موقع
مرگه...
ویو نویسنده:
اره دیگه تانجیرو فهمید تناسخ پیدا کرده
و اینا دیگه
۳ سال بعد سه سالگی تانجیرو:
تانجیرو تمریناتش رو شروع کرده بود
و صد درصد تمریناتش خیلییی فشرده بود..
ولی نه در حدی که خودشو بکشه فقط مث سگ
از خودش کار میکشید..
وقتی بچه های دیگه میرفتن بازی مثل میمون از طناب اویزون میشد برای اینکه
خوب بتونه وزن خودشو تحمل کنه.
وقتی خواهر برادراش میرفتن میخوابیدن
دور خونه چند دور میدوید و با شمشیر چوبی
پدرش تمرین میکرد.
و تمرین استقامت و انعطاف انجام میداد.
خلاصه که این فرم تمرین هر روزش بود.
و البته که اون بیشتر از همه روی تنفس
خورشید تمرکز کرد نه تنفس اب..
یه روز رندوم:
تانجیرو:با اینکه نمیتونم مرگ بابا رو تغییر بدم
ولی حداقل میتونم خیلی خوب ازش تنفس خورشید یا همون هینوکامی کاگورا رو یاد بگیرم..
خلاصه که ۱۰سال به همین روال گذشت..
*۱۰سال بعد۱۳سالگی تانجیرو*
اینم از پارت۱✨️🗿
چطور شد؟
پارت ( 1 )
ویو تانجیرو:
با گیو_سان و شینازاگاوا_سان
توی چشمه اب گرم دراز کشیده بودیم،
امسال ۲۵ سالم شده بود
گمونم کم کم دیگه زمان منم تموم ش_
ویو نویسنده:
تا تانجیرو اومد بقیه افکارشو بگه
یدفعه بدنش شل شد و سرش به لبه
یه سنگ محکم برخورد کرد و یه صدای بنگگگگ خیلی بدی داد.
گیو:تانجیروووو
سانمی:چت شددد؟
تانجیرو زمزمه:شرمنده وقت نشد از همه خداحافظ
کنم راستی مراقب نزوکو باشین...
و تانجیرو مرد.
اینوسکه و زنیتسو که حوله اورده بودن
و یه سطل اب تا وارد اتاقکی که چشمه داخلش بود
شدن،
اینجوری شد:
اینوسکه:گونپانچیرووو برات حوله اور_
اینوسکه:گونپانچیرو؟
ویو تانجیرو:
به طرز عجیبی سرم درد میکرد
و هی گریه میکردم فکر کردم
این همون مرور خاطرات موقع
مرگه...
ویو نویسنده:
اره دیگه تانجیرو فهمید تناسخ پیدا کرده
و اینا دیگه
۳ سال بعد سه سالگی تانجیرو:
تانجیرو تمریناتش رو شروع کرده بود
و صد درصد تمریناتش خیلییی فشرده بود..
ولی نه در حدی که خودشو بکشه فقط مث سگ
از خودش کار میکشید..
وقتی بچه های دیگه میرفتن بازی مثل میمون از طناب اویزون میشد برای اینکه
خوب بتونه وزن خودشو تحمل کنه.
وقتی خواهر برادراش میرفتن میخوابیدن
دور خونه چند دور میدوید و با شمشیر چوبی
پدرش تمرین میکرد.
و تمرین استقامت و انعطاف انجام میداد.
خلاصه که این فرم تمرین هر روزش بود.
و البته که اون بیشتر از همه روی تنفس
خورشید تمرکز کرد نه تنفس اب..
یه روز رندوم:
تانجیرو:با اینکه نمیتونم مرگ بابا رو تغییر بدم
ولی حداقل میتونم خیلی خوب ازش تنفس خورشید یا همون هینوکامی کاگورا رو یاد بگیرم..
خلاصه که ۱۰سال به همین روال گذشت..
*۱۰سال بعد۱۳سالگی تانجیرو*
اینم از پارت۱✨️🗿
چطور شد؟
- ۱۵۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط