اولین سناریو ی پیج

اولین سناریو ی پیج
از چویا_دازای
دازای:
تو رئیس مافیا بودی یه شب کارات بیشتر بود و دیر تر رفتی خونه داشتی میمیردی واقعا از خستگی. کیلیدو انداختی تو در وارد شدی. کفشاتو در آوردی خونه تاریک و تار بود وقتی رفتی اتاق دست های گرم کشیده ی دازای دورت حلقه شد*
دازای: فرشته ی من کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر امدی؟ دلت تنبیه میخواد؟
ا. ت: الان حوصلتو ندارم بزار بخوابم کارا خیلی طول کشید
دازای: دیگه عمون نداد و عبادتتتتتتتتتت😂🤡
چویا:
این بنده ی خدا داشت م.. ش.. رو.. ب عزیزش رو سر میکشید که تو امدی دست خودش نبود*
چویا: خانم ا. ت ناکاهارا کجا بودی داد*
ا. ت: امم سرکار بودم که با سوزشی روی گونم گریم گرفت*
چویا: بهت هزار بار گفتم دیر نیا خونه گفتم یا نه؟ داد*
ا. ت: ببخشید گریه*
چویا: اخه اگر چیزیت شه... مستیش پرید و لب خونی ا. ت رو دید*
چویا: ا. ت من عذر میخوام بغلش کرد*
فردا صبح با یه دسته گل بزرگ لیلیوم از دلت در اورد*
پایانننننن بعدی چی باشههه؟
دیدگاه ها (۷)

این اولین دختری بود که پسر خونده خاندان موریارتی از اون خوشش...

نمره و نظرم درباره پروف های شما فالووران عزیز و گرامی☕🤡پارت ...

چویا💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

چویا💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط