𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟨
𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟨
& نمیخواد خودم میرم .... آجوما توی آشپزخونه بود پس تصمیم گرفتم خودم برم صداشون کنم.... به اتاق بورام که رسیدم در زدم که یونگی جواب داد.... فکر میکردم خواب باشن اما وقتی وارد اتاق شدم تعجب تمام وجودم رو فرا گرفت ! هان؟ درست میبینم؟
- اره... تصمیم گرفتیم بهم فرصت بدیم....
& عالیه... همه رو جمع کردم! امروز به یاد قدیما قراره بازی کنیم... زود بیاین پایین
+ آخ اگه حقیقت بیفته برات
& هوی هوی نقشه نکش خانمی
- چطور؟
+ من، یه چیزایی... از این آقا میدونم
& بورام دختر قشنگم * نگاه برزخی
- بورام بدو بدو رفت پایین.... من و جیهوپ هم دنبالش راه افتادیم.... خودمم نمیدونم چرا یهو همچین تصمیمی گرفتم....
+ رفتم پایین و با دیدن وئول پریدم بغلش و با جیغ گفتم « بالاخره تونستم
£ اوی اوی چی شد؟
یونگی « تصمیم گرفتم بهش یه فرصت بدم خودش رو ثابت کنه
∆ اوووو... این خیلی خوبه
+ ممنون هیونگ
§ پس به افتخارشون
$ بعد از کلی سر و صدا سر میز صبحانه نشستیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که چشمم به نارنگی های یونگی اوفتاد....هیونگ دوستداشتنی من....
+ *پوکر... نارنگی میخواهی ؟
$ *مظلوم... اره حوس کردم
+ مگه حامله ای؟
§ بچه ام حوس کرده دیگه چیکارش داری....
- باشه بیا
$ اوه برگام... بورام راستش رو بگو ببینم... دیشب چیز خورش نکردی؟ چرا اینقدر مهربون شده
& *خنده... بعد بگید یونگی بد اخلاقه! آدم باش باهات خوب رفتار کنه
$ یاععع هوسوکا ندیدی عجب پدیده نادری اتفاق اوفتاد
+ با خنده به دیوونه بازی های کوک و جیمین نگاه میکردم که وئول دم گوشم گفت
£ خبر داری که قراره بازی کنیم درسته؟
+ بلههه... قراره همتون رو به فنا بدم
£ اوی اوی تند نرو خانم کوچولو....
& بعد از خوردن صبحانه به یاد قدیما توی سالن اصلی دور میز گرد نشستیم و بطری شیشه ای قدیمی رو روی میز گذاشتم... خب میدونم همتون خر پیری شدین.... *با عرض معذرت از نامجون )
∆ راحت باش
& خب بله بی جنبه بازی در نیارین.... جو گیر هم نشین.. شروع!
+ دعا دعا میکردم اولین چرخش بطری به طرف من نیفته.... با ایستادن بطری و دیدن دو طرفه بطری جیغی کشیدم و پریدم بالا.... آخ جونننننننننن
£ زهر مار.... عین آدم سوال میپرسی هااا
~سر بطری به طرف بورام بود و تهش به طرف وئول.... و این برای بورامی که منتظر بود وئول رو به عشقش برسونه بهترین فرصت بود!
+ جرعت تا حقیقت
£ چه جرعت رو انتخاب میکردم چه حقیقت نقشه این روباه حیله گر مشخص بود... پس قبل ازاینکه جواب بدم گفتم « ببین من حقیقت رو انتخاب میکنم اما! این بطری به خودتم میفته هااا...
شرطا قبلی
& نمیخواد خودم میرم .... آجوما توی آشپزخونه بود پس تصمیم گرفتم خودم برم صداشون کنم.... به اتاق بورام که رسیدم در زدم که یونگی جواب داد.... فکر میکردم خواب باشن اما وقتی وارد اتاق شدم تعجب تمام وجودم رو فرا گرفت ! هان؟ درست میبینم؟
- اره... تصمیم گرفتیم بهم فرصت بدیم....
& عالیه... همه رو جمع کردم! امروز به یاد قدیما قراره بازی کنیم... زود بیاین پایین
+ آخ اگه حقیقت بیفته برات
& هوی هوی نقشه نکش خانمی
- چطور؟
+ من، یه چیزایی... از این آقا میدونم
& بورام دختر قشنگم * نگاه برزخی
- بورام بدو بدو رفت پایین.... من و جیهوپ هم دنبالش راه افتادیم.... خودمم نمیدونم چرا یهو همچین تصمیمی گرفتم....
+ رفتم پایین و با دیدن وئول پریدم بغلش و با جیغ گفتم « بالاخره تونستم
£ اوی اوی چی شد؟
یونگی « تصمیم گرفتم بهش یه فرصت بدم خودش رو ثابت کنه
∆ اوووو... این خیلی خوبه
+ ممنون هیونگ
§ پس به افتخارشون
$ بعد از کلی سر و صدا سر میز صبحانه نشستیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که چشمم به نارنگی های یونگی اوفتاد....هیونگ دوستداشتنی من....
+ *پوکر... نارنگی میخواهی ؟
$ *مظلوم... اره حوس کردم
+ مگه حامله ای؟
§ بچه ام حوس کرده دیگه چیکارش داری....
- باشه بیا
$ اوه برگام... بورام راستش رو بگو ببینم... دیشب چیز خورش نکردی؟ چرا اینقدر مهربون شده
& *خنده... بعد بگید یونگی بد اخلاقه! آدم باش باهات خوب رفتار کنه
$ یاععع هوسوکا ندیدی عجب پدیده نادری اتفاق اوفتاد
+ با خنده به دیوونه بازی های کوک و جیمین نگاه میکردم که وئول دم گوشم گفت
£ خبر داری که قراره بازی کنیم درسته؟
+ بلههه... قراره همتون رو به فنا بدم
£ اوی اوی تند نرو خانم کوچولو....
& بعد از خوردن صبحانه به یاد قدیما توی سالن اصلی دور میز گرد نشستیم و بطری شیشه ای قدیمی رو روی میز گذاشتم... خب میدونم همتون خر پیری شدین.... *با عرض معذرت از نامجون )
∆ راحت باش
& خب بله بی جنبه بازی در نیارین.... جو گیر هم نشین.. شروع!
+ دعا دعا میکردم اولین چرخش بطری به طرف من نیفته.... با ایستادن بطری و دیدن دو طرفه بطری جیغی کشیدم و پریدم بالا.... آخ جونننننننننن
£ زهر مار.... عین آدم سوال میپرسی هااا
~سر بطری به طرف بورام بود و تهش به طرف وئول.... و این برای بورامی که منتظر بود وئول رو به عشقش برسونه بهترین فرصت بود!
+ جرعت تا حقیقت
£ چه جرعت رو انتخاب میکردم چه حقیقت نقشه این روباه حیله گر مشخص بود... پس قبل ازاینکه جواب بدم گفتم « ببین من حقیقت رو انتخاب میکنم اما! این بطری به خودتم میفته هااا...
شرطا قبلی
- ۸۷۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط